از خودم مي گويم:
خوب و احساس خوشبختي مرا چنان در بر گرفته كه فكر مي كنم يا معجزه اي شده ... هر چه كه هست خوشبختي مثل آدامس چسبيده به لباسم... چپ مي روم خوشبختم راست مي روم خوشبختم
پس روزی من خوشبخت بودم؟!!!!!!گاهی به شما می گن که زیاد سخت می گیرید و یا پوسته سختی برای خودت ساخته ای و از این دست حرفها که به خودت و ایده ات و باورهایت شک می کنی و می گویی واقعا؟ آیا آنها اینقدر راحت هستند و اینقدر راحت با مسائل برخورد می کنند اما زمان که بگذرد و به درونشان تا حدی حتی اندک نفوذ کنی متوجه می شوی همانها بسیار سخت تر و با پوسته ای کلفت تر مسائل را می نگرند و نکته جالب اینجاست فقط مسائلی که شما سخت می گیرید آنها آسان تصور می کنند و مسائلی که آنها سخت می گیرند شما حتی به آن فکر هم نمی کنید همین.
شاد باشید
زمان می بره تا با خودت کنار بیایی که نباید از هیچ کس توقع داشت سخته اما خیلی خوبه...
تمام روز رو منتظر یه سلام بودم اما تمام روزم رفت و سلامی نگفت... یادم باشه هیچ توقعی نداشته باشم
سکوت عزیزم این روزها بهترین احساسها رو از طرف تو دارم. متشکرم...
بعد از حساب کردن به بهانه برداشتن وسایلهایش محکم می کوبد به من و لبخند می زند... خدایا چرا اینقدر عقده... چرااااااااا؟؟؟؟!!!!!!
بابی نمی دونه دوباره اینجا آپ شده می خوام خودش بیاد و ببینه... فکر کنم هیجان انگیزناک باشه براش البته فکر می کنم فقط... شاید
اما این روزها با همه سربی بودنش حس رهایی دارم. خوشحالم کسی اومد و کنارم موند و بهم یاد داد که زندگی اینی نیست که فکر می کردم اگر چه خودش هنوز با بعضی از حرفهایی که می زنه نتونست ارتباط برقرار کنه...
ترس من از رویا رویی با مسائل بیشتر از ترس خود مسئله بود... این ترس خیلی بد بود و من تونستم کمی بر خودم غلبه کنم
سکوت عزیزم خیلی خوشحالم که دارم باهات حرف می زنم...

