تبليغاتX
سکوت
یادآوری شنبه 1390/12/06 0:2
این را در 12 بهمن 88 نوشتم برای دوستم

از خودم مي گويم:

خوب و احساس خوشبختي مرا چنان در بر گرفته كه فكر مي كنم يا معجزه اي شده ... هر چه كه هست خوشبختي مثل آدامس چسبيده به لباسم... چپ مي روم خوشبختم راست مي روم خوشبختم

پس روزی من خوشبخت بودم؟!!!!!!
نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |

مقایسه ای از نوع پوسته ای پنجشنبه 1390/07/28 0:35
سلام

گاهی به شما می گن که زیاد سخت می گیرید و یا پوسته سختی برای خودت ساخته ای و از این دست حرفها که به خودت و ایده ات و باورهایت شک می کنی و می گویی واقعا؟ آیا آنها اینقدر راحت هستند و اینقدر راحت با مسائل برخورد می کنند اما زمان که بگذرد و به درونشان تا حدی حتی اندک نفوذ کنی متوجه می شوی همانها بسیار سخت تر و با پوسته ای کلفت تر مسائل را می نگرند و نکته جالب اینجاست فقط مسائلی که شما سخت می گیرید آنها آسان تصور می کنند و مسائلی که آنها سخت می گیرند شما حتی به آن فکر هم نمی کنید همین.

شاد باشید

نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |

توقع شنبه 1390/06/26 2:11
سلام

زمان می بره تا با خودت کنار بیایی که نباید از هیچ کس توقع داشت سخته اما خیلی خوبه...

تمام روز رو منتظر یه سلام بودم اما تمام روزم رفت و سلامی نگفت... یادم باشه هیچ توقعی نداشته باشم

نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |

باران ببار سه شنبه 1390/06/01 0:3
تمام ریشه های احساسم تشنه ی یک باران است


نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |

سار یکشنبه 1390/05/30 17:18
رد پای یک "سار" را در خیالم می بینم

ای کاش من هم بال داشتم



نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |

هیچ کس جمعه 1390/05/28 22:43
مثل هیچ کس نیستی

حتی مثل خودت

می دانستی؟


نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |

آرزو پنجشنبه 1390/05/27 16:38
دلم برای تمام آرزوهام تنگ شده


نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |

بازی پنجشنبه 1390/05/27 2:2
دو نفر توی خونه... فوتبال بارسلونا با رئال مادرید داره... هر کدوم طرف طرفدار یه تیم... تو دلم تشویش دارم تا رئال نبره و از طرفی نمی تونم به زبان بیارم... واااااااای


سکوت عزیزم این روزها بهترین احساسها رو از طرف تو دارم. متشکرم...


نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |

عقده چهارشنبه 1390/05/26 1:0
توی سوپر مارکت به بیشتر فاصله با مردی که دارد حساب می کند می ایستم. یاد گرفته ام بیشترین فاصله امن ترین است...

بعد از حساب کردن به بهانه برداشتن وسایلهایش محکم می کوبد به من و لبخند می زند... خدایا چرا اینقدر عقده... چرااااااااا؟؟؟؟!!!!!!


بابی نمی دونه دوباره اینجا آپ شده می خوام خودش بیاد و ببینه... فکر کنم هیجان انگیزناک باشه براش البته فکر می کنم فقط... شاید

نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |

ترس سه شنبه 1390/05/25 14:49
یه روزهایی خیلی می ترسیدم از خیلی چیزها. اینقدر سخت بودم و چهار چوب درست کرده بودم برای خودم که گاهی فکر می کردم مثل یه عنکبوتم.

اما این روزها با همه سربی بودنش حس رهایی دارم. خوشحالم کسی اومد و کنارم موند و بهم یاد داد که زندگی اینی نیست که فکر می کردم اگر چه خودش هنوز با بعضی از حرفهایی که می زنه نتونست ارتباط برقرار کنه...

ترس من از رویا رویی با مسائل بیشتر از ترس خود مسئله بود... این ترس خیلی بد بود و من تونستم کمی بر خودم غلبه کنم


سکوت عزیزم خیلی خوشحالم که دارم باهات حرف می زنم...


نوشته شده توسط ماری و بابی  | لینک ثابت |