تبليغاتX
سکوت
__می دانم زمان فریاد کشیدنم نزدیک است__

هر روز پسرکي فقير...براي سير کردن قلبش سر کوچه اي...به گدايي نگاهي مينشست و دختري نجيب...براي دفع هفتاد بلا صدقه اي مي انداخت...در کاسه ي چشمانش

 

دلم میگیره. وقتی میبینم نمیتونم کاری بکنم بدتر میشه. منم میتونم مثل دیگرون بی اعتنا رد بشم یا حداقل یه پول، هر چند کم، بندازم تو کاسش یا بدم دستش اما این راه درسته؟ نمیگم کار من درسته. منم فقط میتونم رد بشم وبیام اینجا چند سطری رو براش بنویسم وبعدش هم خداحافظ. عده ای میگن ما میخوایم ثواب کنیم و حالا طرف واقعآ نیازمنده یا نه یا اینکه با این پول مواد میخره یا غذا برای بچه اش فرقی نمیکنه. به نظر من این فقط رفع تکلیفه و انداختن توپ تو زمین یکی دیگه که البته فراموش میکنیم که اون طرف همون خداست و اینطور نمیشه سر اونو گول مالید. صندوق صدقات هم که داستانهاشو شنیدید. یکیشو که یه همکار برام تعریف میکرد خیلی جالب بود. راست و دروغش پای خودش اما من به اون اطمینان دارم.

دوست تعریف میکرد توی قزوین پلیس راهنمائی سر یه چهار راه پر رفت و آمد بوده که میبینه دو نفر میان و صندوق صدقات رو باز کنن و خالیش کنن. براش جالب بوده که چرا فقط یه صندوق رو باز میکنه. میره توی کوکشون میفهمه که بعله صندوقش به قول بچه ها خرابه. آخه صندوقه اصل نبوده! این آقا پلیس زرنگ ما میاد و یقه طرف رو میگیره. کاشف به عمل میاد که این آقایون اینکاره هستن. اونم کلید رو ازشون میگیره و با یه درجه تخفیف ردشون میکنه برن. از فرداش این آقا پلیس داستان ما میشه یه پلیس قانونی و خیر. چطور؟ عرض کنم ایشون همه اونا رو که خلاف راهنمائی انجام میداده میگرفته و بعد هم با همون یک درجه تخفیف طرف رو میفرستاده سمت صندوق که حالا شما فقط نیمی از جریمه رو بریز تو صندوق صدقات. هر از گاهی هم طرف میومد و صندوق رو شبانه خالی میکرد. اینم یه راه درآمد برای این طرف.

حالا شما خودتون قضاوت کنید. اگر قصد کمک دارید راهش اینه؟ باید فقط دلمون رحم بیاد و پول بدیم به کسی که سر راهمون رو گرفته وبعدشم طرف به ریشمون بخنده که دیدی چه راحت طرف رو خر کردم.

باور کنید من دلم از جریان پره. یادم نمیره چند بار سر خودم و خانوادم و دوستام رو همین طور کلاه گذاشتن. نمیگم همه مپل همن میگم اصلش کمه. اول دبیرستان میرفتم که یکی جلوم رو گرفت که من ذلیلم و علیلم و هزار تا دروغ و چاخان تحویلم داد منم که اون روزا بچه ساده بودم (نگید بچه ننه یا احمق) تمام پولهامو دادم به طرف و خودم تا خونه زیر بارون پیاده اومدم، اونم شب سرد زمستون و تو اون سن و سال. خلاصه اون شب چه سرمایی خوردم. از این چند روز پیشیه خیلی بدتر. طوری که هنوزم اثر اون سرماخوردگی روی سینوسام مونده. به هر حال اون زمان چقدر خوشحال بودم و مغرور که دست کسی رو تونستم بگیرم. یک ماه نگذشته بود که همون شخصو دوباره با همون داستان قدیمی و سفر  و زندان و.... دیدمش. این بار با بچه ها بودیم و یکی از دوستان  رفت ماشین آورد و طرف رو بردیم و به طلافی اون زمان توی یک قسمت خارج شهر انداختیمش بیرون و حسابی از خجالتش در اومدیم. اون زمان اولش به کسی چیزی نگفتم. آخه اولش میخواستم علی وار بی سر و صدا کار خیر کرده باشم بعدش هم تا مدتها جز همون دوستام چیزی رو به کسی نگفتم. این دفعه میترسیدم خانوادم خیلی به این شازده پسر زرنگشون افتخار کنن! اما وقتی این جریانات باب شد به همه جریانو گفتم. آخه حالا باید پیشگیری میشد و یه تجربه برای دیگرون.

حالا وقتی میخوام غرورم رو برای کمک ارضا کنم خیلی ساده به اطرافم نگاه میکنم، شاید توی فامیل و محل محتاج نداشته باشیم و یا نشه کمکشون کرد اما حتمآ کسی رو میشه توی دوست و آشنا و فامیل پیدا کرد که به کمک هر چند ناچیز من نیاز داشته باشه. بقیه فامیل هم همین کارو میکنن. مگه نشنیدید که میگن شمعی که بر خونه رواست بر مسجد حرامه!؟ امام رضا و بقیه امام زاده ها هم مطمئننآ راضی ترن! فقط یه کم این راه کمک سختتر از صندوق صدقات و نذر امام زاده و این جور چیزاس.

 

شاد باشید و پاینده

 

"بابی"


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 23:20  توسط ماری و بابی  | 
شهرک خیالم شلوغ شد

و باز هم رویاهایم هفت تیر کشیدند


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 16:39  توسط ماری و بابی  | 

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

...

 

شعر زیباییه که همه اینو شنیدید. خیلی دوسش دارم. میخواید بدونید چرا بارون رو دوست دارم؟

دختر خالم برام اس ام اس داد که "وقتی بارون میباره همه چیز زیبا میشه. گلها، درختها، ... همه چیز. تو هم برو زیر بارون شاید یه فرجی شد."

از اون روز تا حالا بارون نیومده اما مطمئنم اگر بارون بیاد حتمآ یه فرجی میشه. من که امیدوارم. تازه میخوام شب خواستگاری هم یه شب بارونی قرار مدار بذارم. اگر هم بشه شاید یه ابر رو اجاره کنم که همش روی سرم بباره تا همیشه قشنگتر بشم. اما من این پیشنهادو به دختر خالم و امثال اون نمیدم. اگر بره زیر بارون نه تنها فرجی نمیشه تازه بدتر هم میشه. اونوقته که هرچی رژلب و ریمل و سرخاب و سفیدابه پاک میشه و همه چی خراب میشه.

اما این تنها دلیل اینکه من بارون رو دوست دارم نیست. هر وقت که من زیر بارون قدم میزنم حس میکنم شادترم، سبک ترم، شادابترم. حس میکنم روحم داره شسته میشه. آخه تنم رو میتونم با حمام بشورم اما روحم رو نمیتونم با لیف و صابون بشورم. دلم میخواد زیر بارون اونقدر راه برم که خیس خیس بشم. آخه مگه نمیدونید بارون بنده خدا میاد که ما رو خیس کنه!

داستان بارون هم باحاله. قطره آب بی خبر از همه جا، توی آغوش مادرش دریا، داره شیر میخوره که آفتاب خانوم میاد و گرمش میکنه. گرم گرم. اونقدر گرم که این قطره بیچاره ما عاشق میشه. اونقدر که رنج دوری و راه طولانی سفر رو به جون میخره.(راستی شما میدونید بارون مرده یا زن؟) آروم آروم میره بالا و بالاتر. اونقدر بالا که دیگه هوا سرد سرد میشه. این قطره خام ما نا امید میشه و میمونه سر جاش. آخه اون که نمیدونه برای رسیدن به عشق چه راه سخت و دشواری رو داره. اینبار اون قطره اون بالا میمونه و از اونجا از روی بیکاری پایین رو نگاه میکنه. از اون بالا میبینه که زمین چقدر قشنگتر از خورشیده. چقدر مهربون تر. اونقدر مهربون که به همه فرصت زندگی رو میده نه مثل خورشید که همه چیز رو بسوزونه و بخار کنه. میبینه درسته زمین مثل خورشید گرم نیست اما اونقدر گرم هست که بشه عشق واقعی رو اونجا احساس کرد. میبینه زمین متعلق به اونه و اون متعلق به زمین. عشق واقعی اونه که هر دو به هم نیاز داشته باشن و بتونن با هم بمونم. چیزی که خورشید از اون بیخبره. اینجاست که قطره ما بارون میشه و میباره. میباره برای رسیدن به معشوق.(یا شاید عاشق) میباره تا زنده کنه و زندگی کنه. و زمین با تمام آغوش بازش اونو در آغوش میگیره. گرم گرم اما نه اونقدر که بسوزونتش. مهربان مهربان تا جایی که احساس راحتی کنه. و قطره به پاس این عشق عزیز زمینو زیباتر میکنه. سرسبزتر، شادابتر و عاشق تر.

خورشید از اون بالا همه چیز رو میبینه و قسم یاد میکنه انتقام بگیره. قسم یاد میکنه فرزندانشون رو ازشون بگیره. عاشق خودش کنه و نابودشون کنه. اینجاست که این سیکل ادامه پیدا میکنه. میپرسید تا کی؟ من نمیدونم.

با عرض معذرت از خورشید خانم نازنین باید بگم این فقط یه افسانه شخصیه نه چیز دیگه.

حق هرگونه انتقاد از من آزاده اما از بارون نه. آخه بارون بد هم هست اما لطفآ به من نگید.

 

شاد باشید و سلامت.

 

"بابی"


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 14:33  توسط ماری و بابی  | 
سلام
1- خوبه ولی در هر 800 نفر که مرگ مغری میشن فقط 150 نفر عضوشون رو اهدا می کنن... و این خیلی بده
2- ای کاش شرایط عضو شدن رو هم می گفتین
مثلا کمی در مورد خدمات بیمارستان دکتر دانشوری بگید و این که میشه از طریق اینترنت هم کارت اهدا عضو رو دریافت کنیم
http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp
این هم فرم ثبت نام
3- این کار رو از طریق پست هم میشه انجام داد
همیشه پایدار باشید

این کامنت از طرف یک دوست بسیار عزیز هست. متآسفانه هیچ اسم و آدرس و چیزی از خودش برام نذاشته. اما باز ممنونم از این دوست گرامی برای این کامنت پر بارشون و خوشحال از اینکه میبینم همراه کم نداریم برای اهداء.

شاد باشید و سلامت

 

"بابی"


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 12:22  توسط ماری و بابی  | 
وام می گیرم

آرزوها را

از کودک همسایه

 


 

سطر سطر وجودم را

از تو می نویسم

و این گونه

زندگیم خط خطی شد


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 10:45  توسط ماری و بابی  | 
چشمانت چه رنگي بود؟

انگشتهايت كشيده بود يا كوتاه؟

صدايت را دوست داشتم؟

آخرين ديدارمان چگونه بود؟

اصلا يكديگر را ديده بوديم هيچگاه؟

به يادت نمي آورم

با اين همه

از يادم نمي روي!

                                                                      ""فريبا عرب نيا""


+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 9:7  توسط ماری و بابی  | 

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگرعضوها را نماند قرار

 

روز بیست و چهارم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش شاید برای اکثر ماها روزی بوده مثل تمام روزهای دیگه، اما در این روز در شهر شاعر شیرین سخن شیرازی سعدی، دو خانواده نوع دوست تونستن با اهداء اعضای عزیزان از دست رفتشون زندگی جدیدی رو برای پنج نفر از همنوعانشون درست کنن. فردای اون روز کار جالبی رو شبکه استان فارس انجام میده که با اعلام این خبر اسم افراد درگذشته و بیماران پذیرای عضو رو اعلام میکنه. امیدوارم این اعمال هر روز و هر روز رواج بیشتری در ایران پیدا کنه.

شما کارت اهداء عضو پس از مرگ رو دارید یا نه؟ شاید از اون دسته هستید که میترسید بعد از مرگتون بدنتون تیکه پاره بشه و یا ...

بدن همه آدمها بعد از مرگ متلاشی مشه و خوراک کرم و جونورهای زیر زمین میشه. باور کنید اگر دلتون واسه بدنتون میسوزه بهترین راه اهداء اونها بعد از مرگه اینطوری حداقل چند صباحی دیرتر بدنتون از بین میره و این میون نام نیکی هم از شما به جا میمونه. ثواب اون دنیا هم که هست.

 پس چرا معطلید؟! بجنبید. کارت رو بگیرید مرگ زودرس نمیاره. من الان بعد از 15 سال که این کارتو دارم هنوز زنده ام و هیچ بیماری خاصی هم نگرفتم. دیگرون رو هم تشویق به این کار بکنید. راستی اهداء خون هم فراموش نشه. برای سلامتی خودتون میگم.

 

"بابی"


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/26ساعت 11:6  توسط ماری و بابی  | 
تب دارم

تنم گرم گرمه

روی پیشونیم عرق نشسته

هذیون میگم

سرم درد میکنه

اشتباه نکنید

من عاشق نشدم

فقط سرما خوردم

 

"بابی"


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 16:23  توسط ماری و بابی  | 
نسرين منوچهر وثوق بتي

 

تب تند تنم یه تابستون

تو رگهام می دوه خون

دارم عاشق میشم...عاشق

قلب من زلزله بارون

که گمم ،گنگ و پریشون

دارم عاشق میشم عاشق... (دقيقا يادم نيست ولي فكر كنم اين باشه)

 

كسي مي تونه اين آهنگ بتي رو برام بفرسته

 


پیدا شد.  ( دانلود )

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 14:49  توسط ماری و بابی  | 
در خلوت رویاهایم

                     فقط عکس تو را

                                           هاشور می زنم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 9:58  توسط ماری و بابی  | 
 

 

معبد

از معبری غریب رسیدم به معبدی

بر در نوشته بودند:

لطفا به جای کفش

پا را در آورید

                                          زنده یاد عمران صلاحی


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 16:58  توسط ماری و بابی  | 
عید فطر بر همه اونهایی که براشون مهمه مبارک.

 


+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت 9:40  توسط ماری و بابی  | 

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت . . . آمدم پاک کنم عشق تو را . بدتر شد . . . خلاصه گند زدی تو فرشه رفت

 

قسمتهای مختلف قلب آدمها از جنسهای مختلفه. یک قسمتش از جنس سخته، مثل سنگ خارا میمونه. خیلی ها با پای برهنه میان و میرن، عده ای با کفش میان و میرن، بعضی ها هم با کفشهای میخ دار کوهنوردی، اما هیچ اثری روی قلب آدم نمیذارن. یک قسمت دیگه قلب خیلی نرمه. از جنس شنهای ساحل. هر کسی که بیاد حتی با پای برهنه توی اون قسمت قدم بذاره جای پاهاش روی قلب آدم میمونه. البته خاصیت این قسمت از قلب آدم اینه که با اولین موج همه چیز پاک میشه و دیگه هیچ ردی از اونهایی که از اونجا گذر کردن نمیمونه. یه قسمت هم نیمه نرمه. این قسمت مثل موم میونه. یعنی میتونه جای پاها رو حفظ کنه اما اگر دلتون خواست میتونید به هم بزنیدش و سافش کنید و آماده بشه برای جای پای بعدی. قسمت بعدی اون قسمتیه که اول نرمه بعد سخت میشه. اون قسمت مثل سیمان تازه میمونه که اول نرمه و بعد با گذشت زمان سخت و سختتر میشه. اگر اون زمان که تازهس کسی پا روی قلب آدم بذاره تا ابد جای پاش روی اون میمونه. حتی اگر با پای برهنه بیاد و بره و فقط به قصد گذر باشه و نه به قصد گردش. چون اگر توی قلب شما بخواد بگرده به مقدار گردش جاهای مختلف جای پاهاش روی قسمتهای مختلف قلبتون میمونه. اونوقت اگر اون شخص بره بازم جای پاش روی قلب شما برای ابد میمونه. حالا اگر شما تصمیم بگیرید اون جای پاهارو با تیشه یا هر چیز دیگه پاکش کنید فقط کارو خرابتر از پیش میکنید؛ نتیجه فقط و فقط جای تیشه هاس که میمونه و زخمها کهنه ای میشه که تا ابد هست. یک عده میخان زرنگی کنن و میان با سیمان جدید میخوان اون جای پاها رو پر کنن، اما زهی خیال باطل. آخه این سیمان جدید تا خشک بشه ممکنه یکی دیگه بیاد و دوباره جای پا بذاره و علاوه بر اون این قسمت جدید از جنس اون اولی نیست و باعث خراب شدن بقیه سیمان میشه و در کل یک وصله ناجوره. قسمتهای دیگه قلب رو من هنوز نمیدونم از چه جنسهایی هست. شما اگر تجربه کردید به منم بگید تا تحقیقاتم تمام بشه و بتونم تز دکترام رو در این مورد بدم. پیشاپیش از همکاریتون ممنونم.

شما، آره خود شما وقتی وارد قلب کسی میشید با چه کفشی وارد میشید؟ فقط رد میشید یا میگردید؟ کجای قلب دیگرون پا میذارید؟ اصلا نگاه میکنید ببینید کجا پا گذاشتید و میذارید؟ به پشت سرتون نگاه میکنید ببینید جای پاهاتون مونده یا نه؟ دیگرون که وارد قلب شما میشن چی؟ دم در قلبتون مینویسید " لطفأ مراقب کفشهاتون باشید؟ مواظب زیر پاتون باشید؟" یا "ورود به این قسمت ممنوع حتی شما دوست عزیز" و یا مینویسید

" به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا جای پاتون بمونه روی قلب من"

 

شاد باشید و سلامت

 

"بابی"


+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت 9:49  توسط ماری و بابی  | 

palm

 

ای کاش ما آدمها میومدیم توی دادگاه خودمون دیگرون رو با عدالت کامل محاکمه میکردیم؛ با حضور متهم و وکیل مدافع و هیئت منصفه. بعد حکم صادر میکردیم و حق تجدید نظرهم به متهم میدادیم. فراموش نمیکردیم اتهام زدن به دیگرون چقدر بده و خودمون رو برای چند دقیقه هم که شده جای متهم میگذاشتیم.

پست چند روز قبل منو شاید خونده باشید. همون پست "ما دو نفر بودیم" رو میگم. پستی که توی اون من ناجوانمردانه ماری رو متهم کردم به ترک کردنم و اینکه وسط راه منو تنها گذاشته. اگر این پست رو الان بود هیچوقت نمیگذاشتم. اما الان برش نمیدارم تا همیشه بدونم و یادم باشه که دیگران رو متهم نکنم و یک طرفه به قاضی نرم و خودم نشم قاضی و دادستان و هیئت منصفه. حق دفاع و وکیل مدافع هم از طرف مقابل بگیرم.

دیروز داشتم پستهای قبلی رو نگاه میکردم دیدم با کمال تأ سف من بودم که نبودم و من بودم که بعد از اومدنم خیلی کم کار کردم. ماری اول سعی کرد جای منو پر کنه اما دقیقأ مثل حکایت خود من میمونه که وقتی ماری گفت دیگه همکاری نمیکنه من موندم چکار کنم.. اگر دقت کنید میبینید بعد از اومدنم ماری مدتی فعال شد اما بازم من درگیر مشکلات شدم و دوباره عملأ سکوت رو فراموش کردم. چند روز گذشته با اینکه ماری گفته بود که نمیتونه ادامه بده اما میبینید ( البته تذکر بدم تمام عکسها کار ماریه و زحمتش رو اون کشیده) ماری همچنان در کنارم هست. پس میبینید که اون پست چقدر باعث خجالت برای من میتونه باشه. الان هم در برابر همه از ماری بخاطر اینکه رفیق نیمه راه بودم معذرت میخوام و ازش میخوام منو ببخشه. این حقو هم بهش میدم که دیگه امیدی به من برای ادامه راه نداشته باشه.

امیدوارم دیگه برای کسی رفیق نیمه راه نشم و بتونم تکیه گاهی بشم برای دیگرون.

 

شاد باشید و سلامت

 

"بابی"

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 7:14  توسط ماری و بابی  | 

 

كارت سوخت

 

به يارو ميگن: با «بنزين» جمله بساز. ميگه: خوش به حال شماها که سوار بنزين.

 

دولت مهرورز ما برای حل مشکل بیکاری مردم فکر جالبی کرد. تا چند ماه پیش کی فکر میکرد این سهمیه بندی بنزین اینطوری مردم رو سر کار بذاره؟! ببخشید باید میگفتم اینطور برای مردم کار درست میکنه. الان چند وقته که من همه رو به چشم کارت سوخت میبینم. بنزین کم داشتم، یه مسافرت هم رفتم و برگشتم که کارتمو تقریبأ تمام کرد. اگر لطف دولت مهرورز نبود که صد لیتر برای سفر و ماه مهر به همه بدن من باید ماشین رو میخوابوندم توی خونه و خیالمو راحت میکردم. این سهمیه سفر و ماه مهر از یه نظر دیگه منو خوشحال کرد چون نشون داد که مملکتمون پیشرفت کرده و دیگه ماشین پایه پیکان نیست. الان در ایران حداقل ماشین پژو 206 حساب میشه که برای سفر هر صد کیلومتر 5.6 لیتر بنزین میسوزونه. البته اینو هم بگم که اون سهمیه فقط برای جاده محاسبه شده بود و مسافرین عزیز در هر شهر باید از خودروهای عمومی برای دیدار از مراکز تفریحی و تاریخی استفاده میکردن. بازم خدا پدر مادر دوستان رو بیامرزه که 130 لیتر به من هدیه دادن. اگر شما هم میخواید کسی رو حسابی خوشحال کنید برای تولدش یا هر مناسبت دیگه بهترین هدیه که میتونید بهش بدید بنزینه. مطمئنأ حسابی خوشحالش میکنه. حالا دیگه اسم طلای سیاه برای ما معنی پیدا میکنه. سالها دنبال این بودم که حتما ماشین کولر دار داشته باشه، الان از زمان سهمیه بندی فقط دو بار کولر ماشین رو روشن کردم. بار اول میخواستم مطمئن بشم کار میکنه بار دوم هم حال خانم دوستم که باردار بود بخاطر گرما بد شد و مجبور شدم کولر رو روشن کنم. البته این سهمیه بندی باعث ایجاد روحیه نشاط بین مردم هم شده. پیامکهایی که در این مورد اومده رو حتمأ خوندید. دیروز توی روزنامه خوندم که بنزین تلفنی هم راه افتاده. زنجان به عنوان اولین شهر در دنیا بنزین رو به صورت تلفنی در اختیار مشتریان قرار میده!! شما میتونید زنگ بزنید تا بنزین به صورت تلفنی با قیمت 800 تا 1000 تومان به دستتون برسه. امیدواریم این امکان به شهرهای دیگه هم ارائه بشه. دیگه نمیشه گفت خوش به حال شما که سوار بنزین باید گفت خوش به حال شما که بنزین دارید.

 

"بابی"

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 7:58  توسط ماری و بابی  | 

 

پروانه

""زيباترين عکسها در اتاقهاي تاريک ظاهر ميشن ! پس هر وقت تو قسمت تاريک زندگيت واقع شدي .. بدون که خدا مي خواد يك تصوير زيبا ازت بسازه.""

 

 

دوستی ازم پرسید بهترین خاطره زندگیت کدومه؟

خیلی فکر کردم. خیلی زیاد. دیدگاه من به خاطرات خوب و بد یه کم با معمول فرق میکنه. زیباترین خاطرات من همیشه زمانی بوده که قبلش سختترین مشکلات روتوی زندگیم داشتم. همیشه بد از گذشت مدتی از قسمتهای  سخت زندگیم از اینکه اون قسمت سخت تمام شده و من هنوز میتونم باشم خوشحال شدم و برام یه خاطره خوب شده. خاطره ای خوب از پایان مشکلات. خوب با این حساب بهترین خاطره زندگیم پس از پایان سختترین قسمت زندگیم میشه. شاید شنیده باشید که میگن غم مرگ برادر را برادر مرده میداند. من برادری داشتم که اومدنش به زندگیمون یکی از زیباترین لحظات زندگیم بود. وقتی به دنیا اومد اولین بچه کوچیک بود که من از نزدیک بزرگ شدن و کارهاشو میدیدم. پسر کوچولوی زیبای باهوشی که برادر من بود. به دنیا اومدنش، بزرگ شدنش، راه افتادنش، شیطنتش، حرف زدنش همه و همه خاطرات زیبایی رو برای همه خانواده درست میکرد. برادرم مادرزادی بیماری قلبی داشت. توی سن یک سال و نیمی مجبور به انجام عمل جراحی شد. جراحش یکی از بهترین جراحان قلب ایران بود. توی یکی از بهترین بیمارستانها و بهترین امکانات اون زمان بعلاوه یک پارتی حسابی میتونست مارو به انجام موفقیت آمیز این عمل شاد کنه. اما .......    برادر من خوب عمل شد و خوب مراقبت شد. در آخرین روز بستری مشکل پیدا شد و کار به جایی رسید که برادرم دچار مرگ قسمتی از مغز شد. بعد از این اتفاق علاقه ما نه تنها به برادرم کم نشد بلکه روز به روز علاقه ما به اون بیشتر و بیشتر شد. اون شاید هیچ کاری نمیتونست بکنه، دیگه از شیطنت خبری نبود، دیگه شیرین زبونی نمیکرد اما هنوز برادرم بود. برادر عزیز و دوست داشتنی من. مسافرتها و مهمانی رفتنهای ما تقریبأ صفر شد اما اینم مهم نبود چون برای برادرم بود. همیشه توی خونه برنامه ها و خواستها اول برای اسایش برادرم بود. همیشه میگفتیم اگر اون هیچ کاری نمیتونه بکنه اما بودنش بهترین نعمت خداست. سالها گذشت. پدر و مادرم از غم برادرم زودتر از حد معمول پیر شدن. غم اینکه بچه شون زجر میکشید و اونا هیچ کاری نمیتونستن بکنن. دعای من اون روزها درخواست سلامت برای همه مریضها و برادرم بود. یک سال موقع سال تحویل برادرم حالش بد شد. اون سال آرزوی سال تحویلم راحت شدن برادرم بود. به این نتیجه رسیده بودم که همه ما به خاطر خودمون بود که میخواستیم برادرم زنده باشه. اواخر اون سال خال برادرم دیگه زیاد خوب نبود و بالاخره شب تولد ده سالگیش اون اتفاق افتاد. جسم برادرم برای همیشه از بین ما رفت. اون زمان من مسافرت کاری بودم. زمانی که خبردار شدم بی اختیار اشکم سرازیر شد اما خوشحال بودم از اینکه پایان ناراحتیهای برادرم رسیده بود و تنها ناراحتیم این بود که چرا در آخرین لحظات نتونستم در کنار عزیز ترین موجود زندگیم باشم.

آرزوی سلامتی برای تمام بیماران رو دارم بخصوص بچه ها.

 

"بابی"

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 7:42  توسط ماری و بابی  | 

washed up

 

فقط براي خودتان زندگي نكنيد، براي ديگران نيز زندگي كنيد.

 

نمیدونم این جمله رو قبلأ شنیده بودید یا نه. هرچند شنیدن به تنهایی مهم نیست. اگر جمله ای رو بفهمیم مهمه. مدتها پیش این جمله رو برام فرستادن اما تا امروز درست به اوون توجه نکرده بودم. من از اوون دسته آدمهایی هستم که همیشه میگفتم مردم یا بهتر بگم حرف مردم برام مهم نیست. اینکه دیگروون بگن چرا فلانی اینطور لباس میپوشه یا چرا اینطور حرف میزنه و یا خیلی حرفای دیگه اصلأ برام مهم نبوده و نیست. اما این جمله چیز دیگس. من برای خودم زندگی نکردم. نه به این دلیل که از حرف دیگرون ترسیدم و یا دنبال به به و چه چه دیگرون بوده باشم، اعتقادم این بود که نه تنها باری نباشم برای دیگرون بلکه بتونم باری رو از دوش دیگرون بردارم. نمیدونم تا الان چقدر موفق بودم اما میدونم که به خیلی ها تونستم کمک کنم.از خواست خودم بارها گذشتم تا بتونم خواست دیگرون رو براشون بر آورده کنم. راحتی خودم رو برای راحتی دیگرون فنا کردم و..... امروز نمیتونم بگم پشیمونم چون این کارها رو نه برای دیگرون که برای ارضای خودم انجام دادم. نمیگم که جواب دیگرون به خوبیهای من و یا کمکهای من چی بوده. کم نبودن کسایی که واقعأ کمکهای زیادی به من کردن و کم هم نبودن کسانی که کمکهای زیادی به من کردن. اما من اعتقادی به این ندارم که بخام برای دیگرون زندگی کنم. منی که تمام زندگیم رو نه برای دیگرون که برای دل خودم انجام دادم امروز خسته ام، کسانی که میخوان برای دیگرون زندگی کنن به کجا میرسن؟ نمیدونم شاید اونا خسته نشن. شاید اونا خیلی پر انرژی تر هم بشن اما زندگی برای دیگرون نمیدونم چقدر میتونه دلگرمی به آدم بده. شما اگر برای دیگرون زندگی میکنید به من بگید حالتون چطوره؟ دلم میخواد بدونم کجای کارید. میخوام بدونم دارم اشتباه میکنم یا نه؟ شاید تمام عمرم بیراهه رفتم.

 

 تنهايي

 

به درون خود فرو نرويد، زيرا خود به زنداني گرفتار خواهيد شد كه رهايي ندارد

 

این جمله رو با همون جمله قبلی اومده بود. ربطش رو نمیدونم اما با هم بودن. این جمله رو تا حدودی قبول دارم. شاید بهتر بود مینوشتن "همیشه به درون خود فرو نروید" همه احتیاج دارن بعضی وقتها با خودشون خلوت کنن اما اگر این خلوت کردن هیشگی بشه اونوقته که اسیر زندان درون خواهیم شد. نمیدونم شما چقدر با خودتون خلوت میکنید یا توی خلوتتون چی میگذره. روح من خیلی قوی نیست. هر از گاهی باید تنها بشه. باید استراحت کنه. باید خودشو تنبیه کنه. آخه روح من بعضی وقتها بی ادبی هم میکنه. نمیشه بی ادبی رو بی مجازات گذاشت. بعضی وقتها هم اونقدر خوشحاله که نمیتونه شادیشو با کسی قسمت کنه. پس فقط و فقط تنهاییه که جواب میده.

" بابی"


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 8:21  توسط ماری و بابی  | 

یه زمان شروع میکنید به راه افتادن و تنهای تنها هستید. میدونید تنها خواهید بود تا آخر راه. بین راه گله ای نیست از تنهایی. از اول میدونستید تنها خواهید بود. پس گله نمیکنید، خسته نمیشید، اگر خسته شدید نا امید نمیشید، سرد نمیشید، ادامه میدید. تا ته تهش.

 اما یه زمانیه که قراره همراه داشته باشید. به امید اون راه می افتید، به امید اون قدم برمیدارید، به اون پشتتون گرمه. دیگه مهم نیست راه سخته یا آسون. شما همراه دارید. اگر این بین همراه شما راهش از شما جدا بشه اونوقت دیگه مهم نیست راه چقدر آسونه و یا چقدر راه مونده. اینکه دوباره راه بیفتید زمان میبره. باید صبر کنید و ببینید چی شده. دیر یا زود شما راه می افتید. شاید اون راه قبلی رو هم نرید. اما بازم راه می افتید.

 

به ماری از صمیم قلب تبریک میگم. اون نامزد کرده. امروز شاکی بود چرا "سکوت" خلوته. میگفت اگر اینطوره بهتره درش تخته بشه. از وقتی ماری گفت دیگه نیست من موندم چکار کنم. نمیدونستم از کجا ادامه بدم. هنوز راهی نرفته بودیم که تنها شدم. به ماری قول دادم "سکوت" آپ دیت بشه. از اینجا منم و شما. برای ماری آرزوی خوشبختی دارم و میدونم خوشبخت خواهد شد. خدا آدمهای مهربون رو دوست داره. اما دلم برای هذیونهای ماری تنگ میشه.

 

"بابی"

 

 


 

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

راستش من این مطلب رو اینجا نگفتم و ازتون هم خداحافظی نکردم چون با خودم گفتم شاید یه وقتی دلم برای اینجا تنگ بشه وبخوام  بنویسم اما با این چیزیهایی که بابی گفت ظاهرا من باید برم.... البته به خودشون گفتم که دیگه نمی خوام بنویسم بخاطر این که تردید داشتم که می تونم ادامه بدم یا نه؟؟؟ برای همین تمام مسئولیت اینجا رو به عهده ایشون قرار دادم ولی ای کاش بابی با من خداحافظی نمی کرد.....

در پناه حضرت دوست

** ماری **

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ماری عزیز

کسی نمیتونه تو رو از این وبلاگ حذف کنه. خودت بهتر میدونی که من همیشه منتظر اومدنت بودم. هرچه بیشتر بهتر. هنوزم هذیونات اینجا جاش خالیه. سکوت خونه تو هم هست. من خداحافظی نکردم. برات توی سفر جدید آرزوی خوشبختی کردم.

ممنونم ازت بابت عکسها.

 

"بابی"

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 8:12  توسط ماری و بابی  |