تبليغاتX
سکوت
__می دانم زمان فریاد کشیدنم نزدیک است__

یه سر به لیست تلفنهای توی موبایلتون بزنید. ببینید چند تا شماره توشونه که تا حالا با اونها تماس نگرفتید؟ توی این شماره ها چند تاشون هستن که زمانی که به دستشون آوردید حسابی خوشحال شدید اما الان ...؟ بذارید خودمو بگم. یه زمانی دلم میخواست میتونستم شماره موبایلشو داشته باشم. آخه مدتها بود هیچ خبری ازش نداشتم. خونشون عوض شده بود و وقتی من اومدم دیگه هیچ راه تماسی نداشتم. راه های زیادی رو امتحان کردم. از مخابرات و این جور جاها گرفته تا زنگ زدن بصورت ناشناس به محل کار پسر خالش و خودم رو جای دوست برادرش جا زدن. به قول بچه ها بابی اگر بخواد کاری رو انجام بده حتمآ میتونه. منم بالاخره شماره جدیدشون رو بدست آوردم. اما جالبه بدونید که فقط یک بار به صورت ناشناس تماس گرفتم تا مطمئن بشم درسته. تا مدتها با خودم کلنجار میرفتم که چکار کنم. با خودم میگفتم اگر میخواست شماره موبایل منو میدونست و میتونست تماس بگیره. بعد پیش خودم میگفتم اون از کجا میدونه من برگشتم؟! بیش از یک سال میشد که نبودم. تا اینکه بالاخره راحتترین راهو انتخاب کردم. یک پی ام که با من تماس بگیر. یادمه شبی بود که من تازه از مسافرت رسیده بودم خونه و حسابی خسته بودم. شب زودتر از همیشه میخواستم بخوابم. زنگ زد. نمیدونید چقدر خوشحال شدم. از اون زمان دو سال میگذره. الان شماره خونه و موبایلشو دارم. بازم میخوام تماس بگیرم. اما ...

اگر شما فرصتی رو دارید که به شماره های توی موبایلتون تماس بگیرید بدونید شاید آخرین فرصت شما باشه قبل از اینکه دیر بشه و به یاد داشته باشید که خیلی زود دیر میشه.

شاد باشید و سلامت

"بابی"


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/27ساعت 21:40  توسط ماری و بابی  | 
سلام

نمی دونم باید بگم حراج وسایل شخصی احمد شاملو یا حراج خاطرات چندین دهه شعر ایران ... نمی دونم... اما پسر آقای شاملو ، آقای سیاوش شاملو این کار رو دارن انجام میدن. اگر چه این خبر رو تاکید نکردند اما تکذیب هم نکردند و جالبه که میگن این مورد شخصیه و ربطی به رسانه ها نداره... خوب امیدوارم از تصمیمشون منصرف بشن ... هنوز حراج سر سرباز هخامنشی رو دلم مونده حالا هم که ....

نکنه بازم وکیل بگیرن؟ لطفا بجای پول وکیل تو خوده حراجی شرکت کنید...

در پناه حضرت دوست

** ماری **


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/27ساعت 17:18  توسط ماری و بابی  | 
سلام

خیلی باحاله. توی یکی از کامنتها دیدم یکی فقط یه گل گذاشته. برام خیلی جالب بود بدونم کیه. یه سر زدم بهش دیدم

http://silence.blogfa.com/

اینم یه جور سکوت بود اما خارجی اونم از نوع توپش. داشتم لینکهاش رو نگاه میکردم دیدم بابا سکوت دنیا رو گرفته.

http://www.calm.blogfa.com/

به هر حال بازم معذرت میخوام از عزیزان بالا. نمیدونستیم که سکوت زیاده.

شاد باشید و سلامت

"بابی"


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 20:55  توسط ماری و بابی  | 

 

           

                    love

                

ساعت بزرگ ايستگاه مركزي 6 دقيقه به 6 را نشان مي داد ستوان بلند قد و جوان ارتش, صورت آفتاب سوخته اش را بالا گرفت و كمي چشم هايش را تنگ كرد تا بتواند وقت دقيق را از روي ساعت قديمي ايستگاه بخواند. دلش مثل مرغي در سينه مي تپيد و ابداً نمي توانست احساسات خود را كنترل كند. 6 دقيقه ديگر, عزيزترين زن زندگي اش را مي ديد, زني كه 13 ماه تمام به او نامه نوشته بود, ولي هنوز او را نديده بود. به باجه اطلاعات نزديك شد مي خواست به محض اين كه زن از  در ايستگاه گذشت او را ببيند در اين فاصله به ياد بدترين شب عمليات افتاد آن شب كه هواپيمايش در مه گم شد و هواپيماهاي دشمن را در چند قدمي ديد و مرگ را تا عمق استخوانش احساس كرد

او در يكي از نامه هايش نزد آن زن چنين اعتراف كرده بود: "" مي ترسم""

و زن پاسخ داده بود: معلوم است كه بايد بترسي ! حضرت داود هم با همه شجاعتش مي ترسيد وگرنه مزمور 23 را نمي سرود. دفعه ديگر كه به خودت ترديد كردي دلم مي خواهد صداي مرا بشنوي كه ميگويم : آن گاه كه از دره مرگ مي گذرم از هيچ چيز واهمه نخواهم داشت ""زيرا تو با مني. ""

ستوان جوان هرگز اين حرف را فراموش نكرد و هر گاه ترس وجودش را تسخير مي كرد به ياد صداي او مي فتاد.

حالا قرار بود او را ببيند و صداي واقعي اش را بشنود. 3 دقيقه به 6 مانده بود صورت ستوان جوان دائم بر افروخته تر مي شد. آدمها مثل نخ هاي رنگارنگ در هم تنيده مي شدند و به سرعت از كنار او مي گذشتند دختري از كنار ستوان بلانفورد گذشت اوناگهان يكه خورد چون او هم گل سرخي به يقه اش داشت و ستوان و آن زن با هم قرار گذاشت بودند كه براي شناختن يكديگر يك غنچه گل سرخ به يقه شان بزنند. دختري كه از كنارش عبور كرد خيلي جوان و تقريبا 18 ساله بود در خالي كه " هوليس" به او گفته بود كه 30 سال دارد . ستوان 29 ساله بود اما به او گفته بود كه 32 سال دارد!

يادش افتاد روزي كه از ميان صدها كتاب كتابخانه اش در پادگان كتابي را برداشت و از اول تا به آخر, يادداشتهاي يك زن را ديد او از اين جور كتابها نفرت داشت ولي اظهار نظرهاي  اين زن از جنس ديگري بود او هرگز تصورش را هم نكرده بود كه يك زن بتواند با چنين دقتي به مكنونات قلبي يك مرد پي ببرد. آن زن نامش را در صفحه اول كتاب نوشته بود: " هوليس نل "

ستوان كتاب راهنماي شهر را زير و رو كرد و در آن شماره تلفن و نشاني زن را پيدا كرد و به اونامه نوشت. زن هم جوابش را داد روز بعد, ستوان را به جاي ديگري منتقل كردند ولي او همچنان به زن نامه مي نوشت.

در طول 13 ماه آنها همچنان به هم نامه مي نوشتند و زن نه تنها جوابش را ميداد, بلكه هر وقت كه او فرصت نمي كرد نامه بنويسد زن پيگيري ميكرد و نامه مي فرستاد. ستوان اما هر كاري مي كرد زن حاضر نمي شد براي او عكس بفرستد. ستوان از اين كار او خوشش نمي آمد اما زن براي خودش دلايلي داشت و مي نوشت: اگر علاقه تو به من حقيقي و صادقانه باشد, برايت فرقي نخواهد كرد كه چه قيافه اي داشته باشم. فرض كن زيبا هستم اگر تو بخاطر زيبايي من به طرفم بيايي هميشه اين فكر در ذهنم باقي مي ماند كه به خاطر قيافه ام برايت عزيز هستم  و من از اين نوع عشقها نفرت دارم فرض كن بد قيافه و بد رنگ و رو هستم آن وقت موقعي كه عكسم را ببيني دائم از خودم خواهم پرسيد كه آيا باز هم برايم نامه خواهي نوشت يا نه و تازه اگر هم ببنويسي از خودم مي پرسم آيا به خاطر اين نيست كه تنها هستي و كس ديگر را در دنيا نداري؟ نه عكس مرا نخواه وقتي كه به شهر بيايي مرا مي بيني و آن موقع مي تواني تصميم بگيري يادت باشد پس از آن ملاقات , هر دوي ما اختيار خواهيم داشت كه به اين رابطه ادامه بدهيم و يا آن را قطع كنيم"

يك دقيقه به 6 بود عبارت « اختيار داريم » در ذهن ستوان تكرار ميشد باز دل ستوان بلانفورد فرو ريخت . خانم جوان زيبايي به طرفش آمد. ستوان به طرف او رفت و كاملاً فراموش كرد كه قرار بود براي شناختن هم گل سرخي روي يقه شان بزنند. زن  ديگري كه درست پشت سر اين دختر ايستاده بود گل سرخي بر يقه داشت, اما سنش بيش از 40 سال بود. او موهاي خاكستري اش را زير كلاه كهنه اي جمع كرده و پاهاي بدقواره اش را در كفش هاي پاشنه كوتاهي جا داده بود اما بر لبه يقه كت قهوه اي و كهنه اش غنچه گل سرخ زيبايي زده بود. زير لب زمزه كرد : " سركار ! بيا اينجا " دختر با عجله از آنها دور شد.

بلانفورد ناگهان احساس كرد وجودش دو نيمه شده است : يك نيمه كه مي خواست دنبال آن دختر جوان برود و نيمه ديگرش دوست داشت نزد زني بماند كه روح و قلبش را مي شناخت و در تمام دوران جنگ سعي كرده بود به او روحيه بدهد. درصورت رنگ پريده و گرد و مهربان او در چشمهاي خاكستري و گرمش برق محبت را مي ديد ستوان بلانفورد ديگر ترديد نكرد. انگشتانش را دور جلد كتاب كهنه و آبي رنگ حلقه كرد. آن دو يكديگر را با همين كتاب مي شناختند حسي بسيار گرانبها در دل احساس مي كرد.

جلو رفت و كتاب را به دست زن ميانسال داد و گفت : « من ستوان جان بلانفورد هستم. شما هم ... شما هم ... دوشيزه ماي نل هستيد و از اين كه تونستين پيدام كنين خوشحالم ... آيا اجازه مي دين شما رو به ناهار دعوت كنم؟»

زن ميانسال لبخندي زد گفت :« پسرم ! نمي دونم راجع به چي حرف مي زني. اون خانمي كه كت و دامن سبز داشت از من خواست اين گل رو به يقه كتم بزنم و اگه تو از من براي ناهار دعوت كردي, بهت بگم كه توي رستوران اون طرف خيابون منتظرته. مي گفت كه اين يه جور امتحانه! ابداً زحمتي نداشت»

 منبع: روزنامه ایران

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 15:39  توسط ماری و بابی  | 
من هیچ چیز و هیچ کس را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

                                                         قیصر امین پور (روحش شاد)

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 12:59  توسط ماری و بابی  | 

شبي گيسو فروهشته به دامن                           پلاسين معجرو قيرينه گرزن

بكردار زني زنگي كه هر شب                             بزايد كودكي بلغاري آن زن

كنون شويش بمرد و گشت فرتوت                       از آن فرزند زادن شد سترون

ثريا چون منيژه بر سر چاه                                  دو چشم من بدو چون چشم بيژن

همي برگشت گرد قطب جدي                             چو گرد بابزن مرغ مسمن

بنات النعش گرد او همي گشت                            چو اندر دست مرد چپ فلاخن

دم عقرب بتابيد از سر كوه                                   چنانچون چشم شاهين از نشيمن

خيلي قشنگه مگه نه؟ واقعا زيباست ...

پست قبلي بابي رو خونديد؟ ... اين رو من چندين بار حس كردم ... وقتي خورشيد به آب مي خوره انگاري كلي سكه نقره روي سطح آبه كه دارن مي درخشن خيلي زيباست واقعا قابل وصف نيست مخصوصا اگه آب دريا آروم باشه و خورشيد مثل يه فرشته كه مي خواد با عظمت و ناز سرش رو بالا بياره مي مونه اين چيزها رو نمي شه با عكس يا فيلم حس كرد بايد در شرايطش قرار بگيري !!!!

حالا شعر دامغاني چه ربطي به اين مطلب داشت ؟؟ خوب حيفه كه طلوع دريا رو ببينيد اما شب ساكت و آروم كوير رو نبينيد چنان با شكوه و جلاله كه شما رو احاطه مي كنه در حقيقت مطلب بابي بيشتر منو بياد اون شبها انداخت . وقتي كه غرق در خودتي و جهان رو تو روزمرگي مي بيني توي كوير يه حس ديگه اي بهت دست مي ده يه حسي كه چقدر كوچيكي و چقدر مي توني بزرگ بشي حتما امتحانش كنيد خيلي باشكوهه ...!!!

در پناه حضرت دوست

**ماري**


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 10:59  توسط ماری و بابی  | 
"چشمها را باید شست

جور دیگر باید دید"

                                                   همتون میدونید دیگه " سهراب سپهری"

جاتون خالی امروز صبح یک صحنه فوق العاده دیدم. صبح داشتم طلوع آفتاب رو تماشا میکردم صحنه بسیار جالبی رو دیدم. هوا کمی تا مقداری ابری بود البته نه در قسمت افق. برای همین قبل از بالا اومدن خورشید خانم اشعه های نور اون میخورد زیر ابرها و رنگهای فوق العاده ای رو بوجود آورده بود. با اینکه کار داشتم موندم تا ته طلوع رو تماشا کردم. جاتون واقعا خالی. مدتها بود دیگه به این چیزها توجه نمیکردم. باور کنید اینقدر چیزهای قشنگ اطرافمون هست که اگر تا آخر عمرمون نگاهشون کنیم بازم سیر نخواهیم شد. اما نمیدونم چرا ما همیشه دلمون میخاد بدی ها رو بیشتر ببینیم و زیبائی ها رو به راحتی از کنارشون میگذریم. بابا یه کم چشمامون رو بشوریم.

 

"بابی"


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 20:49  توسط ماری و بابی  | 
مثل همیشه اومدم پست بذارم اما هر کاری کردم شعری رو که سالها میدونستم رو فراموش کردم. به قول بچه ها آلزایمر حسابی کار خودشو کرده. یادمه وقتی مدرسه میرفتم همیشه دنبال وقت اضافه میگشتم تا بتونم کتاب بخونم مخصوصآ کتاب شعر. حالا تا دلتون بخواد وقت اضافه دارم و دریغ از یه خط کتاب خوندن. ما چه ساده یادمون میره که چی داریم و چه ساده تر از دستشون میدیم. البته خودمو میگم. شما رو نمیدونم.

چند وقت پیش رفته بودم آزمایش پزشکی. نتیجه که اومد دیدم چربی دارم. خیلی باحاله! من با این هیکل نسبتآ لاغر که همیشه برادر و خواهرم شاکی بودن که چرا اینقدر لاغرم چربی خون داشتم. تصورش رو بکنید چقدر با خانواده و دوستام خندیدیم. از اون روز تصمیم گرفتم دوباره ورزش رو شروع کنم. شنا و کوهنوردی و از این جور کارا. یه جورهایی از خودم بدم اومد. دیدم کسی شدم که به اطرافم خیلی بی تفاوت شدم. اطراف که چه عرض کنم به خودم هم بی تفاوت شدم. خیلی مواظب باشید شما مثل من نشید خیلیمواظب باشید.

شاد باشید و سلامت

"بابی"


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 21:14  توسط ماری و بابی  | 
سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

دیشب بازی بارسا رو دیدید .... آخه چرا به ختافه می بازه ؟؟؟

۲- به دنبال ماساژهای مختلف می گردم اما انگار تو سایتهای ایرانی  اصلا به این موضوع به طور جدی فکر نمی کنن کسانی که در این مورد اطلاعاتی دارن لطفا به من هم بگن

۳- پسر ۸ ساله ای رو دیدم که دفتر مشقش از دفتر پارسال خواهرش بود خیلی مرتب اما کمی رنگ و رو رفته شاید این مسئله عادی باشه اما منو به کارهام محتاط تر کرد

۴- گاهی به چیزهایی در زندگی ام غبطه می خورم امروز هم به همت بابی ... همیشه در اولین فرصت مطلب می نویسه  ... این حرفهام رو با چاشنی خجالت بچشید لطفا

همیشه در پناه خدا شاد و پیروز باشید

** ماری ** 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 14:46  توسط ماری و بابی  | 

WHAT IS YOUR IDEA

NOTHING BETTER THAN A GOOD LIES


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 21:7  توسط ماری و بابی  | 
  پيدا کن مرا

  ميان اينهمه آوا

    که خطوط حامل ذهنت را

                پر از سياه و سفيد نقطه دار مي کند

پيدا کن مرا



من

به چنگ سکوت

                     در قفس ميزان

                                          محکوم به تکرارم...

                                                                                    "" بهزاد حيدري ""


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 8:49  توسط ماری و بابی  | 
یکی میاد آسمون قلب آدمو ابری میکنه و بعدش میگه:

 "اگر آسمون قلبتون ابریه به این دلیله که به اندازه کافی اوج نگرفتید"

چقدر دلم برای بارون تنگه. کاش بارون میومد تا روحم رو بشوره. خوش به حال شما که بارون دارید.

شاد باشید و سلامت

 

"بابی"


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 20:55  توسط ماری و بابی  | 
سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

چند وقتی بود که بخاطر بعضی از شرایطها نمی تونستم بنویسم اما امروز آنقدر دلم پر بود که هر چی فکر کردم کجا می تونم سبک بشم جز اینجا جایی به خاطرم نیومد... برای همین دوباره می نویسم اما خدا کنه انرژی داشته باشم تا بتونم ادامه بدم...

الان هم دیگه نمی خوام به موضوع هایی که منو ناراحت می کنه فکر کنم فقط یه چیز : مرگ قیصر امین پور چقدر عجیب بود ..........!!!!!!

۱- نمی دانم شما تا حالا خانه داری رو تجربه کردید یا نه اما باور کنید یادگیریش از هر چه یادگیری زبان و کامپیوتر و هزار چیز دیگر سخت تره مخصوصا با این دستگاهی که توی آشپزخانه های ما آمده ... مثلا من دو روز پیش با چه مکافاتی تونستم فقط یک برنامه به  لباش شویی بدهم  پس لطفا کسانی که تمام برنامه های لباس شویی رو دارن برام میل کنن ممنون میشم آخه واقعا سخته

۲- این روزها که بارون می یاد .... خوب ... بابی یه چیز قشنگ از خودش به یادم گذاشته

 ......... قطره های عاشق .............

۳- یه سوالی که این روزها همیشه توی ذهنم داره هی می گرده اینه ؟ آدمها چقدر عشق نسبت به دیگری رو با ترحم و تحمل و دلسوزی اشتباه گرفتند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در پناه حضرت دوست

**ماری**


+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 8:31  توسط ماری و بابی  | 
با طناب نگاهت

مرا به دار می کشی


+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 8:16  توسط ماری و بابی  | 
مژده  مژده  مژده

چند روز پيش داشتم توي خيابون ميرفتم (دقيقآ جمعه ظهر) كه برادران محترم بسيجي، اين سربازان هميشه بيدار، در يك اقدام سلحشورانه من رو متوقف كردن و در عرض نيم ساعت تمام ماشينم رو زير و رو كردن وهيچ جاي نگشته نذاشتن و در آخر با كشف ده عدد سي دي آهنگ مجاز و غير و مجاز اين عامل فتنه و بزرگترين جرم در جامعه اسلامي را كشف كردند. مژده به اين دليل بود كه به شما ملت غيور و سلحشور ايران اسلامي ياد آوري كنم كه "آسوده بخوابيد كه سربازان امام زمان بيدارن و به لطف اين فرزندان مام وطن بزرگترين عامل خلاف در جامعه امروز ما من و امثال من هستيم كه با گوش دادن به اين مظاهر فساد باعث بر هم خوردن نظم عمومي ميشويم." شايان ذكر هست كه در آخر اين برادران محترم من را با يك درجه تخفيف لايق مرگ ندانسته و فقط ارشادم كردن و اعلام كردن در صورت تكرار صورت جلسه ميشود. خدا را شكر ميكنم كه من توسط اين عزيزان به راه راست ارشاد شدم و باز خدا را شكر كه اين جريانات كه در روزنامه ميخوانيم كه به ماشين حمل پول دستبرد زده ميشه و يا قتل كودكان و زنها و اختلاصهاي ميلياردي چيزي جز داستان سرايي روزنامه نگاران خود فروخته به استكبار جهاني چيزي نيست و همانگونه كه عرض كردم امروزه بزرگترين مشغله نيروهاي بسيج طرز پوشش افراد و گشتن ماشينهاي جوانان در روز تعطيل ميباشد. دست خدا به همراهتان.

"بابي"


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 20:4  توسط ماری و بابی  | 

دلم برای خودم تنگه. برای خود خودم. دیروز برای یه لحظه توی آینه دیدمش. چقدر لاغر شده! چقدر زرد! چقدر خسته! باورم نمیشه این همون منم. من که نه خودمم. خود خودم. با من چقدر فرق داره! من شادم. دارم زندگی میکنم. میرم گردش. میگم. میخندم. اما خودم روز به روز داره دورتر از من میشه. من و خودم داریم هر روز فاصلمون بیشتر میشه. دلیل؟ دلیل میخواید؟ معلومه. ماسک. ماسکی که داره میشه ظاهر من. یعنی باید بگم شده ظاهر من. بعد از رفتنش هرچی من دوستای بیشتر پیدا کرد، هرچی اجتماعی تر شد، هر چی شادتر شد خودم غمگینتر شد، تنها تر، گوشه گیر تر. حالا دیگه من رو نمیشناسم. خودم هم نمیشناسم. فقط میدونم دیگه اونی که باید باشم نیستم. کمکم کنید. کمکم کن. تنها تویی که میتونی. هرچند اینم میشه مثل بقیه نوشتها و حرفام. خیلی ها اما نه اونی که باید بخونه.

 

"بابی"


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 12:22  توسط ماری و بابی  |