تبليغاتX
سکوت
__می دانم زمان فریاد کشیدنم نزدیک است__

گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک

  • محفل آریاییتان طلائی

                                      دلهایتان دریایی

                                                         شادیهایتان یلدایی

                                      خجسته باد این شب اهورایی

       

  • چهارشنبه بلاگفا باز نشد. فرداش هم نتونستم کانکت بشم. هر چند اگر هم کانکت میشدم دل و دماغ نداشتم. شانس آوردید. مدتیه شدم آیه یا‌ءس.
  • شب یلدا مبارک.
  • عید قربان مبارک.
  • شب یلدا کنار خانواده بودن لذتی داره که متاسفانه سه ساله گذشته نداشتم. سال گذشته عید نوروز هم خونه نبودم. همونطور که ۲ سال پیش هم نبودم. دیگه داره خیلی از چیزا برام فقط یه خاطره دور میشه. اینجا انار، کیک، آجیل، کباب، هندوانه و .... بود. موسیقی هم بود. ولی من فقط شامم رو (اونم کمتر از همیشه) خوردم. در اولین فرصت هم محل جشن رو ترک کردم. شاید اگر موقع عادی بود ساعتها میرقصیدم. اما حتی نتونستم بدنم رو یه ذره تکون بدم. نکنه دارم ...
  • نمیدونم شب یلدا براتون چه معنی داری. برای من از بچگی خیلی جذاب بوده. شب مهمونی و رقص و پایکوبی. این جشن باستانی ایرانی رو از دست ندید.
  • عید قربان برای من فقط و فقط یادآور بازی های بچگی با برادر و دایی و خالمه. اون زمان فقط برامون یه تعطیلی بود که اگر بعد از جمعه میشد خیلی بهتر بود چون میشد بریم خونه مادر بزرگم و شب رو اونجا بمونم. بجز قسمت قربانی کردن گوسفند که هیچ وقت برام خوشایند نبوده بقیه روز با بازی سرمون گرم میشد.
  • به نظر من شب یلداتون بیشتر مبارک.

آزاد باشید و آزاده

"بابی"

 

 


+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 18:25  توسط ماری و بابی  | 


                                                                                                 

يلدا

دي ماه، در ايران کهن، چهار جشن را در بر داشت : نخستين روز ماه دي - که موضوع اين جستار است - و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست وسوم، سه روزي که نام ماه و نام روز يکي بود. 

امروز، از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا، را جشن مي گيرند.  يعني آخرين شب پائيز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال. 

واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است. ولادت خورشيد ( مهر، ميترا ) و روميان آن را ناتاليس انويکتوس يعني روز تولد ( مهر ) شکست ناپذير نامند. 

  بنابر باور پيشينيان، در پايان اين شب دراز، که اهريمني و نامبارکش مي دانستند ( و مي دانند )، تاريکي شکست مي خورد، روشنايي پيروز و خورشيد زاده مي شود و روزها رو به بلندي مي نهد، و : « ... نام اين روز ميلاد اکبر است، مقصود از آن انقلاب شتوي است. گويند در اين روز نور از حد نقصان به حد زيادت خارج مي شود، و آدميان نشو و نما آغاز مي کنند و "پري" ها به ذبول و فنا روي مي آورند. »

زايش خورشيد و آغاز دي را، آيين ها و فرهنگ هاي بسياري از سرزمين هاي کهن آغاز سال قرار دادند، به شگون روزي که خورشيد از چنگ شب هاي اهريمني نجات مي يافت و روزي مقدس براي مهر پرستان بود. 

در سدهً چهارم ميلادي بر اثر اشتباهي که در محاسبهً کبيسه ها رخ داد روز 25 دسامبر را (به جاي روز 21 دسامبر) روز تولد ميترا دانسته و تولد عيسي مسيح را نيز در اين آغاز سال قرار دادند. اشارهً سنايي نيز به اين تقارن است :

 به صاحب دولتي پيوند، اگر نامي همي جويي    

که از پيوند با عيسي چنان معروف شد يلدا

بنا بر اين نويل اروپايي (سالروز تولد مسيح) همان شب يلدا است، و نويل واقعي، يعني انقلاب شتوي در سي آذر برابر با بيست و يکم دسامبر است.

از مقاله ها و پژوهشهاي فراواني که دربارهً يلدا شده، در لغت نامه دهخدا، چکيده اي از برهان قاطع، انندراج، حواشي علامه قزويني بر آثار الباقيه شرح پور داود بر يشت ها، فرهنگ فارسي دکتر معين و يادداشت هاي مرحوم دهخدا آورده، که نقل آن بي مناسبت نخواهد بود :  

يلدا لغت سرياني است به معني ميلاد عربي، و چون شب يلدا را با ميلاد مسيح تطبيق مي کرده اند، از اين رو، بدين نام ناميده اند. بايد توجه داشت که جشن ميلاد مسيح که در 25 دسامبر تثبيت شده، طبق تحقيق، در اصل جشن ظهور ميترا بوده که مسيحيان در قرن چهارم ميلادي آن را روز تولد مسيح قرار دادند. يلدا اول زمستان و شب آخر پاييز است که درازترين شب هاي سال است. و در آن شب، يا نزديک بدان، آفتاب به برج جدي تحويل مي کند و قدما آن را سخت شوم و نامبارک مي انگاشتند.  در بيشتر نقاط ايران در اين شب مراسمي انجام مي شود. شاعران زلف يار و همچنين روز هجران را از حيث سياهي و درازي بدان تشبيه کنند. و از شعرهاي برخي از شاعران مانند سنائي، معزي، خاقاني و سيف اسفرنگي، رابطه بين مسيح و يلدا ادراک مي شود. يلدا برابر با شب اول جدي و شب هفتم دي ماه جلالي و شب بيست و يکم دسامبر فرانسوي است.  

انگيزه هاي پايدار ماندن اين جشن را مي توان، از جمله بدين گونه برشمرد :

 1- شب زايش خورشيد ( مهر ) است، از باورهاي ديني کهن.

 2 - بلند ترين شب سال، يعني طولاني ترين تاريکي است، نشانهً اهريمني شبي شوم و ناخوشايند که از فردا به کوتاهي مي گرايد.

 3 - پايان برداشت محصول صيفي و آغاز فصل استراحت در جامعهً کشاورزي است. همهً قشرها و گروههايي که از فراورده هاي کشاورزي و تلاش کشاورزان بهره مندند، در جشن نخستين روز دي ماه و برداشت محصول، در شگون و شادي کشاورزان شرکت مي کنند.    

«  و ... در اين روز پادشاه با دهقانان و برزگران مجالست مي کرد و در يک سفره با ايشان غذا مي خورد، و مي گفت (...) قوام دنيا به کارهايي است که به دست شما مي شود. »  

آيين و جشن شب يلدا و يا شب چله بزرگ، تا به امروز در تمامي سرزمين کهنسال ايران و در بين همه قشرها و خانواده ها برگزار مي شود. 

يلدا را همچنين مي توان جشن و گردهمايي خانوادگي دانست. در شب يلدا خويشاوندان نزديک در خانهً بزرگ خانواده گرد مي آيند. به بياني ديگر در سرماي آغازين زمستان، دور کرسي نشستن و تا نيمه شب ميوه و آجيل و غذا خوردن و به فال حافظ گوش کردن از ويژگي هاي شب يلدا است.  

جشن خانوادگي : برگزاري مراسم يلدا، اگر بتوان نام جشن بر آن نهاد، آييني خانوادگي است، و گردهمايي ها به خويشاوندان و دوستان نزديک محدود مي شود. در کتاب ها و سندهاي تاريخي به برگزاري مراسم شب يلدا اشاره اي نشده است. ابوريحان بيروني از جشن روز اول دي ماه، که آن را خرم روز نامند، در دستگاه حکومتي و پادشاهي ياد مي کند و نامي از شب يلدا در ميان نيست، که مي توان به دليل خانوادگي و همگاني و غير رسمي بودن آن دانست.    

کنار کرسي : بي گمان براي جوانان نسل امروز کرسي گذاشتن، کنار يا دور کرسي نشستن نياز به توضيح و توصيف دارد. ابزارهاي گرمازاي تکنولوژي جديد - و نيز عامل هاي ديگر - کرسي و فرهنگ مربوط به آن را به دست فراموشي سپرده است.   در زمستانها، استفاده از کرسي براي گرم کردن خانه و دور کرسي نشيني معمولا از شب يلدا، نخستين شب زمستان، شروع مي شد و تا پايان چلهً بزرگ - و در برخي خانواده ها تا پايان چلهً کوچک - ادامه داشت. اعضاي خانواده از کوچک و بزرگ، دور کرسي، که روي آن را ميوه و آجيل پوشانده بود، مي نشستند.   

تا مي توان ز فرش چو کرسي جدا مباش   

آتش به فرق ريز و مکن اختيار برف  ( ميرالهي همداني )

خوراک : در همهً جشن ها و آيين ها، در جامعه هاي ابتدايي يا متمدن، خوردن و آشاميدن بخشي از مشغوليت ها و سرگرمي هاي جمع را تشکيل مي دهد.  

براي شب يلدا، خوراک ويژاه اي نمي شناسم، و تهيه شام بستگي به وضع اقتصادي و روند تغذيه خانواده دارد. خوردني هاي ويژه شب يلدا ميوه هاي فصل تابستان چون خربزه، هندوانه، انگور، انار، سيب، خيار، به و مانند آن است. ميوه هايي که مي بايستي در اين شب تمامي آنها بجز سيب و به خورده شود و چيزي براي فردا، يعني فرداي زمستان باقي نماند. ميوه هايي را که شب يلدا بر آن مي گذشت نمي خوردند.   

به ياد دارم، تا سال 1323 که در کوهبنان ( از بخش هاي کرمان ) بودم، در خانهً روستايي ما، خربزه و هندوانه و انار را در انبار گندم مي گذاشتند و انگور را يا همچنان که بر درخت بود، در کيسه ها مي کردند و يا در جايي خنک به بند مي آويختند. و در شب يلدا تمامي آنها مي بايستي خورده شود.  

آجيل و شب چره که شامل دانه هايي چون گندم و نخود برشته، تخم هندوانه و کدو، بادام، پسته، فندق، کشمش، انجير و توت خشک است، در بسياري از شب نشيني ها، مهماني ها و گردش ها فراموش نمي شد. ولي در شب يلدا مي بايست ( و مي بايد ) بر سر سفره باشد. خوردني هاي شب يلدا، در واقع، ميوه و آجيل است نه غذا. برخي از خانواده ها در شب يلدا، پس از خوردن شام، براي شب نشيني شب يلدا به خانهً خويشاوند بزرگتر مي روند.

فال حافظ : يکي از رسم هاي شب يلدا، فال حافظ گرفتن است. اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ( که بايستي چنين باشد )، ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا - و نيز در تيرما سيزه شو ( جشن تيرگان در مازندران ) - در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است.   

فال حافظ گرفتن، در شب نشيني هاي زمستان و مناسبت هايي چون چهارشنبهً آخر ماه صفر، چهارشنبه سوري، شب سيزده صفر، بعد ازظهر سيزده بدر، تيرما سيزه شو ( جشن تيرگان در مازندران ) نيز از باورهاي همگاني است ر... و در شب يلدا گويا بيشتر وصف الحال است. ممکن است در شب يلدا، براي فال حافظ گرفتن، به خانً ملا و باسواد محل رفت :   

در روستاي کاورد دودانگه ساري، خواندن کتاب حافظ چندان رونقي ندارد. تنها در سال يک بار، آن هم در شب يلدا از ديوان حافظ فال مي گيريم. براي فال گرفتن غروب شب يلدا همسايگان و نزديکان، با آجيل و ميوه به خانهً ملاي ده مي رويم، که فال ما را گرفته و ببيند چه سرگذشتي دربارهً ما نوشته است. 

همه رسم ها و آيين هاي شب يلدا را ( بجز دور کرسي نشستن، که به اصطلاح نتوانسته است حرف خود را بر کرسي بنشاند ) تا آنجا که پژوهش ها اجازه مي دهد، در همهً شهرها و آبادي ها سراغ داريم.  

پژوهش و مطالعهً کمي دربارهً برگزاري آيين ها و رسم هايي که همگاني است و جنبهً خانوادگي دارد آسان نيست، و تنها مي توان نمونه هايي انگشت شمار را مشاهده و مطالعه کرد.  

امروز نمود برگزاري آيين و رسم شب يلدا را ميتوان در روزهاي بيست و نهم و سي ام آذرماه، در بازارها و فروشگاه هاي ميوه و آجيل فروشي ها ديد. اين خريدها تا پاسي از شب يلدا ادامه دارد. در آخرين لحظه ها نيز کساني را مي بينيم که از سر کار برگشته و ميوه هايي چون خربزه و هندوانه و انار را که به آساني نمي توان در بخچال نگهداري کرد، مي خرند.  

باشد که اين جشن و آيين، که در حد جشن نوروز و به روايتي، خود جشن نوروز و سال نو بوده، با وجود اشاعه و دگرگوني هاي فني و صنعتي امروز، به عنوان گوشه اي از نمودهاي فرهنگي و قومي و تاريخي اين مرز و بوم، به دست فراموشي سپرده نشود.

همهً شب هاي غم آبستن روز طرب است 

يوسف روز ز چاه شب يلدا آيد

گردآورنده : محمود روح الاميني 

منبع : http://www.farhangsara.com

يلدا

 

سلام

اومدم اينجا ديدم هيچ چيز جديدي نيست خيلي دلم گرفت براي همين نوشتم...

۱- يلدا اومده... مي دونم خيلي ها داريد آجيل و ميوه هاي جور واجور مي خريد تا حتما به چهل تا خوراكي برسه اما خواهش مي كنم به فكر بچه هايي هم باشيد كه تو شب يلدا حتي لباس ندارن كه خودشون رو بپوشونن .

۲- فردا شب حسابي سر حافظ شلوغ ميشه... به بهترين نحو نيت كنيد براي نيتتون هم ارزش بزاريد.

۳- آخرش جريان روز عرفه و عيد قربان رو متوجه نشدم... به روزه كه مي رسه ما يه روز از عربستان عقب هستيم حالا كه به قربان مي رسه ۲ روز ميشه ... چي جوريه ... ميشه كسي توضيح بده؟؟؟

بهترين و رويايي ترين شب يلدا رو براتون آرزو مي كنم

** ماري **

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 12:2  توسط ماری و بابی  | 
  • مگه مرد خوب پیدا میشه؟!!!!!!!!!!!!؟!!!!!!!!!!!؟
  • یادمه دوستی میگفت به کسی نگو دوسش داری. اگر بگی طرف خودشو برات میگیره. .......... اون روزها اعتقادی به این حرف نداشتم. حالا صد در صد موافقم.
  • فرشید http://www.farshid38.blogfa.com/ عزیز بالا خره به بچه هاش رسید. خوشحالم که خوشحاله.
  • منم تا دو هفته دیگه میرم خونه. تا حالا بیشترین زمانی که از خونه دور بودید چقدر بوده؟
  • قایقی خواهم ساخت

                                      خواهم انداخت به آب

                                                                     ...

                                                                                 "سهراب سپهری"

اگر میشد چی میشد. یه قایقی میساختم و مینداختم به آب و از اینجا میرفتم. میرفتم  میرفتم تا میرسیدم به جای دیگه. یه جا که بشه از اول شروع کرد. از اول اول. اما خوب اگر اونجا هم همین روحیه رو داشته باشم همین حکایت تکرار میشه. بهتره بگم کاش میشد خودم رو میتونستم مثل کامپیوتر format کنم. اونوقت خیلی ساده حتی همین جا هم میشد از اول شروع کرد. میگن همه جا آسمون همین رنگه. به نظر من اگر حتی رنگ آسمون هم فرق داشته باشه باز مهم نیست. مهم اینه که مردمون فرق داشته باشن. این آسمون نیست که آدمها رو میسازه. این آدمها هستن که آسمون رو میسازن. اگر همه آسمون رو ابر گرفته باشه و شما شاد باشید مهم نیست . ولی اگر شاد نباشید، حتی زمین و آسمون هم بهترین حالتی باشه که بتونید تصورش کنید، باز شما غمگین خواهید بود. چطور میشه آدم مغزشو format کنه؟

شادیهایتان پایدار

"بابی" 

 

==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ==ـ

  • مگه مرد خوب پیدا میشه؟!!!!!!!!!!!!؟!!!!!!!!!!!؟  باور کنم یا بازم از اون لطیفه های گروه سنی الف هستش؟
  • پیشاپیش یلدا رو بهتون تبریک می گم...

 

پ . ن : شرایط مناسبی برای نوشتن ندارم اما از رفیق نیمه راه بودن هم بدم میاد ... برای همین روز به روز نوشتنم داره کمتر می شه.

 

در پناه حضرت دوست

** ماری **

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 19:35  توسط ماری و بابی  | 
  • یارو میره رستوران سفارش کباب میده. گارسون میپرسه برگ باشه یا کوبیده؟ یارو میگه اونش دیگه به تو مربوط نیست.
  • "شب بود و خورشيد به روشني مي‌درخشيد، پيرمردي جوان، يكه و تنها با خانواده‌اش در سكوت گوش‌خراش خيابان قدم‌زنان ايستاده بود."

این اثرات تب بالای ۴۰ درجه یکی از دوستام (Admin) هست.

  • غرور خوبه یا بد؟

من میگم خوبه. غرور اگر باشه آدم انسانیتش رو به راحتی نمیفروشه. غرور باعث میشه دزدی نکنیم، مال مردم خوری نکنیم، کاری نکنیم که شخصیتمون زیر سئوال بره، حرف بد نزنیم و ...

غرور خوبه اما اگر بیجا نباشه. اگر با خود بزرگ بینی قاطی نشه.

داستان ایکاروس رو شنیدید؟ ایکاروس رو توی یه برج بلند زندانی کردن. برای فرار از اونجا، با پر پرندگان و موم برای خودش بال درست کرد و از اونجا پرواز کرد تا بتونه به آزادی برسه. وقتی پرواز کرد و اوج گرفت خود بزرگ بینی باعث شد که اوج بگیره و بالا و بالاتر بره. هرچی بالاتر رفت به خورشید نزدیکتر شد و حرارت خورشید مومهای بال اونو آب کرد و پرها از هم جدا شدن و اون سقوط کرد.

این یه افسانه قدیمیه که یه قسمتهایی از اون نمیتونه با علم امروز منطبق باشه ولی همیشه و همه جا بلند پروازی باعث سقوط آدم میشه و هر چی بلند پروازی بیشتر باشه سقوط سهمگین تره.

مواظب بالتون باشید

  • دوست آن باشد که گیرد دست دوست

          در پریشان حالی و درماندگی

من اگر دوست خوبی برای ماری بودم باید توی طوفان کمکش میکردم. کاش در زندگی غرق نمیشدم تا بتونم برای دوستانم دوستی خوب باشم.

آزاده باشید و سرفراز

"بابی"

 

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

سلام

               غرور:

               به نظر من چیز بدی نیست فقط شرایط و طرز استفاده از اون خیلی مهمه

 

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

چند وقتیه که این جمله توی سرمه:

                        « مردها خوبشون بد هستند. »

چند درصد با این جمله موافق هستید؟ 

 

در پناه حضرت دوست

** ماری **


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 20:45  توسط ماری و بابی  | 
فیلم my life without me با بازی sarah polly (همون سارا استنلی سریال "قصه های جزیره") فیلمی هست که جدیداً دیدم. داستان زن ۲۳ ساله ای هست که دو تا بچه داره و با همسرش که اولین عشقش بوده زندگی میکنه. وقتی بر اثر بیماری دکترش به اون میگه که حداکثر ۲-۳ ماه زنده میمونه شروع میکنه کارهایی رو که باید انجام بده رو لیست میکنه.

  1. برای تولد بچه هاش تا سن ۱۸ سالگی پیام تولد ضبط کنه
  2. برای همسرش یک همسر جدید پیدا کنه
  3. یکی رو عاشق خودش کنه
  4. و...

در آخر همه این کارها رو انجام میده. برام خیلی جالبه. بین این کارها یه سری کارهایی بود که هر زمان میتونست انجامش بده اما تا زمانی که به روزهای آخر و شمارش معکوس نرسید اون کارها رو انجام نمیده.

اون تونست این فرصت رو داشته باشه که تا حدودی زمان مرگش رو بدونه و کارهایی رو که میخواست یا باید انجام میداد رو انجام بده اما همه ما این فرصت رو نداریم.

بهش فکر کنید. بد نیست.

شاد باشید و سلامت

پ.ن.: عید نامزدی داداشمه

"بابی"

 

ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ــ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ-*-ـ

زیباترین رنگها سبز است

باغ بهاران، صبح بیدارن

آرامش و شرم سکوت شسته صحرا

اندیشه معصوم گلها

                            در بهاران

                                              در شب باران

زیبا ترین رنگها سبز است

~~~~~~~~~

وقتی که من سوی تو می آیم

از ارتفاع لحظه های شوق

یا ژرفنای تلخ و تار صبر

در پیچ و خم های خیابانهای غرق ازدحام آهن و پولاد

زیباترین رنگها سبز است

در چار راه رنگ بازیها

وقتی که من سوی تو می آیم

زیباترین رنگها سبز است

~~~~~~~~

پیغمبر دیدار

با وحی و الهام سعادت یار

بخت بلند و طالع بیدار

 

 تقدیم به دو تا عاشق که این روزها آسمانشان صاف است و شب هایشان آرام (تقدیم به برادر بابی خان)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  • به دلیل یک سری تغییرات جوی در روحیه بنده طوفانی بر پا شده و خسارتهایی هم در پی داشت که الان خیلی پیشمانم.....

 

در پناه حضرت دوست

** ماری **


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 19:41  توسط ماری و بابی  | 
  • یه سئوال کلاسیک :

"اگر امروز به شما بگن که آخرین روز زندگی شماست دوست دارید چکار کنید؟"

این قسمتش نمیدونم کلاسیکه یا نه

 "چرا همین کارها رو الان انجام نمیدید؟"

  • گشتیم همه بیابان و کوه و دشت

          چیزی نیافتیم که باشد بهتر از گذشت

                                                                                             شاعرش یادم نیست

  • میترسم منم اگر به جایی برسم خودمو گم کنم. اونوقت کیه که بتونه منو پیدا کنه؟
  • وقتی براش sms (پیامک) میدم که میتونی صحبت کنی؟ جواب میده کاری داری؟

یعنی آدم باید کاری به کسی داشته باشه تا به اون زنگ بزنه. نمیشه دلش براش تنگ بشه؟ نمیشه...

شاد باشید و سلامت

"بابی"

 

!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!""!

سلام

۱- خواستگاری : پر دلهره آور ترین صحنه ای که در زندگی هر فرد ممکنه اتفاق بیفته . کندترین دقیقه ها و زجرآورترین ژستها ی ممکنه رو باید تجربه کنید اما اینقدر خوبه ( قابل توجه بعضی ها )

۲- امیدوارم نتیجه خواستگاری همونی بشه که می خواستن و پیشاپیش این اتفاق میمون رو به برادر بابی خان تبریک می گم... امیدوارم بهترین لحظات زندگی رو با هم تجربه کنند.

۳- دو بار آخرین روز زندگی ام رو تجربه کردم روزهای سختی بود مخصوصا اینکه نسبت به کسی تعلق خاطر داشته باشی و احساس کنی آخرین باریه که می خوای ببینیش ... من تو هر دو بارش تا آخرین زمان ممکن کنارش بودم تا اگه رفتم خاطراتش رو به یادگار ببرم ( چه عشقولانه )

۴- پرسیده بودند ماری مرده یا زن ؟ بی شک نمی تونه اسم مرد باشه چون از مریم ، مارینا ، ماریا مأخوذ میشه .

۵- به نظر من آدم هیچ وقت گم نمی شه اگه دستش تو دست یه بزرگتر باشه.

 

در پناه حضرت دوست

** ماری **


+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 19:32  توسط ماری و بابی  | 

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم، دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ "

  •  ماری بعلت جمعه بودن تعطیل است.
  • بعد از یک ماه و نیم بالاخره از شیفت شب خسته شدم و اومدم شیفت روز. حالا بعد از ۴۵ روز خورشید ظهر رو میبینم. با اینکه زیاد با نور رابطه خوبی ندارم ولی بازم نور خورشید وسط روز باحاله.
  • بعضی وقتها آدم ناخواسته کاری رو میکنه که بعدش. امشب با Admin رفتیم سالن غذاخوری برای شام. وقتی رسیدیم اونجا یهو جو گیر شدم و با بچه ها کل استقلال و پرسپولیس افتاد. یهو به خودم اومدم دیدم Admin داره از سالن میره بیرون. تعجب کردم که تا حالا کجا بوده؟! ..... شامم که تمام شد و اومدم دفتر دیدم قیافه Admin شده اینهو برج زهر مار. ازش پرسیدم کجا رفتی موقع شام؟ ... با تعجب پرسید "من کجا رفتم؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!  اونجا که نشستی فقط یه صندلی خالی بود. منم قبل از اون رفتم میز دیگه نشستم. "            قیافم میدونید چطور شده بود؟ این شکلی بعدش هم. خیلی ضایع شدم.

شاد باشید و سلامت

"بابی"

پ.ن. : امروز رفتن برای داداشم خواستگاری. دو سال از من کوچیکتره. توی خانواده ما اولین نفره که میخواد ازدواج کنه. البته بعد از بابا و مامانم. خیلی دلم میخواست قیافه بابام رو میدیدم. آخه اون اصلاً از اینکارا بلد نیست.  برای خوشبختیشون میکنم.


+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 19:46  توسط ماری و بابی  | 
یه چیزی به ذهنم رسید

                                                  شما از چی بدتون می یاد؟

جواب: ............................

اول خودم:

۱- از لباس گرون و ژیگول بدم میاد مخصوصا از لباس عروس.

۲- از نقاشی روی صورتم و سالن نقاشی بدم میاد.

۳- از تلویزیون بدم میاد.

۴- از تعریف وقایع خصوصی جلوی کسی بدم میاد.

۵- از طلا بدم میاد.

۶- از هدیه گرفتنهای متعدد و بی مناسب بجز یک نفر بدم میاد.

۷- از بیهوشی بدم میاد.

و دیگه یادم نیست از چیز بدم میاد شما چی، از چی بدتون می یاد.

پ . ن : همه ما از دروغ گویی ، ریا ، تهمت ، دزدی و ... بدمون میاد . پس لطفا به این موارد عمومی اشاره نکنید.

در پناه حضرت دوست

** ماری **


!٬٫¤٪×،*)(ـ+ـ()*)*،×٪٪פ٪×٬¤٫،)،(٪×،*٫¤٪!٫٪٫×٪*()*+ـ)،()٪¤×،¤٬٫×٫٬×٪¤*×*(*،ـ*(ـ*،¤٪،

  • این بالا وضعیت مغز منه. ریخت و پاش و در هم بر هم.
  • من از چی بدم میاد:
  1. فلفل دلمه توی پیتزا.
  2. کرفس.
  3. Nelly خواننده رپ.
  4. ماشین پیکان و موسو.
  5. طلا.
  6. آرایش غلیظ خانمها.
  7. علاوه بر لباس عروس، سفره عقد و مهریه.
  8. بد سکتور هارد دیسک.
  9. سریالهای ایرانی.
  10. امتحان.
  11. عربهای حاشیه خلیج.
  12. یکی از دربانهای محل کار ماری.
  • یکی از سرگرمیهای من و Admin این روزها اینه که آهنگ بزاریم و بعد بگیم کجا میریم.

مثلاً آهنگ no volvere - Gipsy Kings بشنوید به کجا میرسید؟

  1. ساحل دریا
  2. لب کارون
  3. باتلاق گاوخونی
  4. هیچکدام

جواب صحیح هیچکدام هست. 

وقتی نم نم بارون( Admin بی احساس میگه برف) روی شیشه ماشین میخوره، شما پیچ و خمهای جاده چالوس رو طی میکنید، در حالی که تیشرت سفید Espirit تنتونه و جین آبی آسمونیتون قسمت بالای timberland قهوه ای سوختتون رو پوشونده و باد خنکی که از لای شیشه جلو که ۶ سانت پایین کشیدید لاله گوشتون رو کرخت کرده و از آینه جلو میتونید بخار نفسهاتون رو روی شیشه درب عقب ببینید، و چشمتون داره پیچ و خم جاده رو دنبال میکنه، به چالوس میرسید. بعدش دیگه با شماست که کجا ادامه مسیر بدید.

معمولاً این بازی حداقل نیم ساعت وقتمون رو میگیره.

 شاد باشید و سلامت

"بابی"

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 12:12  توسط ماری و بابی  | 
سلام

  • از اون قالب اصلا خوشم نمی اومد چون خیلی سنگین بود... عنوان رو قشنگ نشون نمی داد... صفحه ثابت داشت که باعث خستگی چشم می شد... رنگش هم خوب نبود ... ولی یه چیز فوق العاده داشت اونم فروهر بود...
  • این قالب یه رمزه شاید شاید یه روزی بهتون گفتم اما در حال حاضر قالب سبکی هست و مطلب رو به خوبی نشون میده از همه مهمتر هم اینه که اسلیمی هست و من خیلی نقشهای اسلیمی دوست دارم...
  • نمی دونم بابی خان خوششون می یاد یا نه اما بهتره که خوششون بیاد چون من خوشم می یاد به این می گن نهایت احترام به نظر مقابل ... آخر مشورت 
  • به سرم زد که براتون کمی از آموزش فتوشاپ بگم اما وقتی سرچ دادم دیدم چقدر زودتر از من دست به کار شدند پس منصرف شدم ... نمی دونم هم چه بحثی بگم که توش غم یا مشکلات نباشه ... گاهی وقتها به سرم می زنه براتون از کتابهایی که خوندم تعریف کنم اما منصرف میشم چون خوندن کتاب یه چیز دیگه است ... گاهی هم می خوام در مورد ماساژ باهاتون حرف بزنم اما نمی شه اونهایی که ماساژ می دونند می دونن من چی می گم ... خلاصه من تو موضوع موندم اگه موضوعی دارید بگید ... خرجینم ته کشید
  • کسی برای این که ثابت کنه چقدر ...... هست گفت من حتی توی پمپ بنزین هم سیگار می کشم و این یعنی نهایت شخصیت
  • شما می گید ماشین من می گم تخم مرغ ... تو قیمت تخم مرغ موندن چه برسه به ماشین و یا زمین .....
  • یادمه یه بار بحث سر مساحت شکلهای چند وجهی بود و من اینقدر مساله رو پیچوندم که معلمم آخرش عصبانی شد منم فقط این طوری شدم   از دفعات بعد خیلی راحت سریع مسئله رو حل می کردم و معلم هم کلی ذوق مرگ می شد... بله بابی خان ساده ترین راه رو جواب می دن چون راههای مشکل به اخراج و یا طرد و یا بن بست می خوره چون باید بسته به درک طرف حرف زد...

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11:54  توسط ماری و بابی  | 
سلام

قالبي كه گذاشتم يه كم خراب شد تازه مي فهمم چقدر بعضي از دوستان به دردم مي خوردند براي همين اونو بر برداشتم و بجاش اين رو گذاشتم اصلا هم از اين خوشم نمي ياد اما فعلا باشه تا يه خونه قشنگ براش بزارم

خيلي ناراحت شدم

 ~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤

امیدوارم هر چه زودتر حال بابی خان هم خوب بشه

دو دوتا نمی دونم چند تا میشه چون من هنوز جوکهای گروه سنی الف رو بلد نیستم چه برسه به جدول ضرب

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  • اول فکر کردم خونه رو اشتباه اومدم. خیلی با حاله آدم میاد میبینه همه چیز عوض شده. .. حسن وبلاگ گروهی اینه دیگه. شما میتونید با دیدن وب خودتون هم شگفتزده میشید. اونایی که تنهایی وب دارن دلشون بسوزه.
  • اومده بودم داد بزنم. میخواستم حرفهایی رو که چند روز پیش ماری رو منع کرده بودم، خودم بزنم. میخواستم بگم کجای دنیا دولتهایی که هیچ ادعای مردم سالاری رو ندارن، اونهایی که ادعا نمیکنن دولت خدمتگزارن، اون دولتهایی که به گفته ما دولتهای خیلی بدن و خدا باید جیزشون کنه، هیچ وقت در طول یک سال قیمت ماشینهاشون مثل ما با آسانسور نمی پره بره بالا. یه زمان میگفتیم قیمت ۹.۵ میلیونی پژو ۲۰۶ زیاده. میگفتیم قیمت واقعی این ماشین بیشتر از ۴ میلیون نیست. حالا بیاید ببینید در عرض یک سال ۴ میلیون و در عرض یک ماه گذشته ۱ میلیون قیمتش اضافه شده. .......... میخواستم بگم توی کشور ما یک کارمند با هزار سعی و تلاش میاد یه زمین میگیره تا بعد سر فرصت بتونه پولی از اینور و اونور وام بگیره و غرض کنه تا بتونه خونشو بسازه که یکهو دولت اعلام میکنه هر کس زمین نساخته داشته باشه باید ۱۲٪ قیمت زمین مالیات نساختن اونو بپردازه. آخه یکی نیست بگه بابا اگر کسی پول داشته باشه مگر مرض داره زمینشو ول کنه؟!!!!!!؟ ............ دیگه هیچی نمیگم. اینهایی هم که میخواستم بگم نمیگم. این همه گفتن اثر نکرده حالا منتظر بودن بنده بگم تا درستش کنن!!!!!
  • دو دو تا میدونید میشه چند تا ؟

تا وقتی کلاس دوم سوم دبستان باشیم و تازه جدول ضرب رو یاد گرفته باشیم میتونیم بدون شک بگیم ۴ تا. اما این جواب از کسی که وارد راهنمایی شده باشه دیگه قابل قبول نیست. ما آدمها همیشه دوست داریم ساده ترین راه رو انتخاب کنیم اما هیچوقت توجه نمیکنیم که  ساده ترین راه بهترین راه نیست. همیشه میگم جون سخت ترین موجود دنیا آدمها هستن. این موجود دو پا از قطب شمال تا استوا در هر شرایط آب و هوایی خودش رو منطبق میکنه. کدوم موجود رو میشناسید که مثل ما آدمها بتونه به همه چیز عادت کنه؟ آگر یک عمر راه رفته باشید و خدای نکرده پاتون رو از دست بدید، عادت میکنید بدون پا راه برید. اگر پولدار باشید و فقیر بشید میتونید به زندگیتون ادامه بدید. اگر توی سرما زندگی میکردید و حالا مجبور باشید برید گرمسیر، اونجا هم زندگی خواهید کرد. اگر آزاد بوده باشید و الان زندانی بشید بازم با زندان منطبق میشید.

ما عادت کردیم وقتی به ما میگن دو دو تا بگیم ۴ تا. با اینکه همه میدونیم که دو دو تا در مبنای ۱۰ میشه ۴ اما در مبنای ۴ میشه ۲۰ و در مبنای ۳ میشه ۱۱. چرا وقتی به ما میگن دو دو تا، نمیپرسیم در مبنای چند. چرا فراموش میکنیم سئوال رو کامل باید بدونیم تا بتونیم جواب درست بدیم. چرا همیشه بدون فکر باید اولین جواب رو که به ذهنمون رسید سریع میگیم. و با عرض پوزش چرا باید تنبل باشیم.

بیاید عادت نکنیم و بیاید یاد بگیریم که دنبال چراها باشیم. اگر میگن دو دو تا ۴ تا سریع نگیم قبول. شاید ساده ترین چیزها هم که برامون عادیه کاملاً غلط باشه.

شاد باشید و سلامت

"بابی"


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 12:35  توسط ماری و بابی  | 
سلام

از اونجایی که از  قالب قبلی خوشم نمی یومد و از اونجایی که از این قالب خوشم اومد و از اونجایی که باید منتظر می موندم تا از بابی خان اجازه بگیرم و از اونجایی که من خیلی عجولم و از اونجایی که بی اجازه کار کردن رو بیشتر دوست دارم و از اونجایی که وقتی بابی خان می یاد می بینه که قالب جدید شده و از اونجایی که ...............................................

خلاصه مطلب

                                      من بدون اجازه قالب رو عوض کردم

                                                        همین

 

** ماری**


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 11:18  توسط ماری و بابی  | 
خودم را با تو

تو را با عشق

عشق را با پاییز

اشتباه می گیرم...

¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤

هیچ کس نگفت دو دو تا میشه چند تا ؟

امشب حالم خوب نیست. تا بعد 

"بابی"


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 15:34  توسط ماری و بابی  | 

سلام

۱- اصلا نمی خوام جناح بندی کنم و گارد بگیرم ولی شنیده بودم که آقایون فقط به ۶۰٪(منبع غیر موثق می باشد) از حرف طرف مقابل گوش می دن ولی نمی دونستم که در خوندنشون هم این گونه هستش، من در سوال قبلی اصلا منظورم انتقام نبود اگر چه در جوابم به آن اشاره کردم اما گه به عنوان مطلب توجه می کردید متوجه می شدید که داشتم از نجابت حرف می زدم و تاکیدم هم بیشتر روی این مطلب بود که : اگه کسی رو که خیلی خیلی براش زحمت کشیدین و کارهای مختلفی براش انجام دادین یه روزی بیاد به بدی جواب محبتتون رو بده چی کار می کنید؟

۲- جواب دادن بابی خان منو به یاد این طنز انداخت:

گزارش گر اخبار ورزشی استان همدان با چهره ای گرفته این گونه می گوید:

کشتی جام ... بدین صورت پایان گرفت:

اول استان همدان دوم شد

دوم استان کرمانشاه سوم شد

سوم استان تهران با پارتی اول شد........

۳- در مورد مشکلات بیمه هم خیلی کلی گفتید... مشکلات بیمه در چه صنفی ؟ از چه نوعی؟ بیمه گر یا بیمه شده؟ درمانی یا خدماتی ؟ ولی در کل توصیه می کنم اگه سوال بدون جوابی در خصوص بیمه داشتید به مجله جهان بیمه رجوع کنید . زمانی برای اینکه کم نیارم چند شماره ای از این مجله رو خوندم در زمینه بیمه و مشکلات بیمه ای راهنمای بسیار خوبی هستش....

نکنه بیمه هم  بازم شوخی باشه و من بوش رو نمی شنوم....

۴- همچنان سر سوالم هستم

                  قشنگ ترین کتابی که تا حالا خوندید چی بوده؟

 

۵- در جواب آقاي Admin :

  • ممنونم كه اين روزها با نظراتتون ما رو سر افراز مي كنيد.
  • خانواده تيبو اثر روژه مارتن دوگار رو خوندم لطفا اگر كتاب ديگري مد نظر داريد ممنون ميشم اگر بفرماييد.
  • زندگي وراي مهريه و ارقام و اعداد است. بهتر است زندگي مان ( هم زن و هم مرد) مصداق اين جمله فروغ نباشد: حلقه بردگي و بندگي كه چه به قول گوته از هر كسي و در هر شرايطي هر آنچه را كه فكر كني مي شود.
  • در طبقه بندي سخت ترين شغل در جهان كار در معدن در رتبه اول قرار گرفته است اما هر كسي بسته به شرايط سخت كاري و يا روحي ، خود را در جايگاه دوم احساس مي كند. مثلا اغلب پرستاران , خبرنگاراران , دريانوردان , هنر پيشگان , كشاورزان و ...  از شرايط سخت كاريشان گله مند مي باشند ولي تا زماني كه در بطن كار قرار نگيريد نمي توانيد علتي در خود و شايسته آن بيان داريد.

۶- آن دسته از خوانندگان محترمي كه به وبلاگ ما سر مي زنند بايد خدمتشان عرض كنم: لطفا نظرات را در خور شخصيت بنده و يا بابي خان و يا خود ابراز داريد چه به صورت خصوصي و يا عمومي ... از انتقاد نمي ترسيم و از پيشنهادتان خوشحال مي شويم اما كلمات .... واقعا دور از شخصيت افراد متشخص مي باشد. اميد آن دارم كه در نظر بگيرد كه اين وبلاگ توسط دو نفر اداره مي شود ... اميدوارم متوجه منظور شده باشيد...

در پناه حضرت دوست

** ماري **

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

اين كه بالا ميبينيد براي اينه كه بالا رو به پايين بدوزم تا از هم جدا نشن.

  • ماري عزيز من اگر از انتقام گفتم براي اين بود كه بگم به نظر من همه موارد بجز گزينه آخر معني انتقام رو ميده. هر كسي به نوعي. يكي با تلافي كردن، يكي با بد و بيراه، يكي با نفرين ... و فقط مورد آخر از بخشش سخن گفته ميشه. بازم ميگم اگر ما به هر صورتي بتونيم انتقام بگيريم و با اينكه ميدونيم كه ميتونيم باز ببخشيم كار مهمي كرديم.

  • مشكلات بيمه هم يه شوخي گروه سني الف بود. مال اون زمان كه ميرفتيم دبستان و تازه خوندن و نوشتن ياد گرفته بوديم. منظور از مشكلات بيمه همون مشكلات بدون ميم هست كه ميشه شكلات. يه مدل ديگش هم هست كه ميگن خروس بيوه چي ميشه؟

  • ما وقتي ميخوايم ثابت كنيم بزرگ شديم سيگار ميكشيم، آرايش ميكنيم، حرفهاي بد ميزنيم و خيلي كاراي بد ديگه كه وقتي بچه بوديم براي اونها تنبيه ميشديم رو انجام ميديم. آخه ما ديگه بزرگ شديم و كسي نيست بگه "پسر/دختر بد اين چه كار/حرف بديه!!؟!!"

  • اين كاراي سختي كه گفتيد من تو دو سه تاش هستم. نكنه من واقعا خيلي كار سخت ميكنم!!! به نظر من سخت تر از كار در معدن، شغل خانه داريه (زن ذليلي رو حال كرديد). و سخت تر از اون بدنيا آوردن بچه و خوب بزرگ كردن اونه. (براي اينكه بگم من اهل كل انداختن به اين صورت كه ماري ميخواد نيستم).

  • يه روشنفكر فرنگي ميگه "آسياييها به فكر گذشته هستن، آفريقاييها به فكر حال، اروپاييها به فكر آينده." شما به چي فكر ميكنيد؟

    من ميگم گذشته شالوده اي هست براي آينده. حال رو هم فراموش نكنيد كه اگه از دست بديد ديگه برنمي گرده. انشتين ميگه حالي وجود نداره همه يا گذشته هست يا آينده.

  • دو دو تا ميشه چند تا؟

  • شعر دو كاج رو يادتون مياد؟ همون حكايت دو كاجي كه كنار سيم برق بودن و سالها با هم دوست بودن. بعد وقتي توي طوفان يكي شكست و افتاد روي ديگري از دوستش خواست چند وقتي اون رو تحمل كنه. اما كاج سالم با بي رحمي اون رو پرت كرد و باعث شد سيم برق پاره بشه. وقتي سيمبانها براي مرمت سيمها اومدن براي اينكه اين واقعه ديگه تكرار نشه كاج ديگه رو هم قطع كردن. من آدم بدبيني نيستم اما از اين داستان نتايجي رو كه ميگيرم خوب نيست. اين خوب نيست كه آدم به كسي اعتماد بكنه، حتي به بهترين و تنها ترين دوستش. راستش من هيچ وقت به طور كامل به كسي اعتماد نميكنم. هميشه يه فاصله، هر چند كوچيك با ديگرون حفظ ميكنم تا هيچ وقت به طور كامل خلع سلاح نشم. يا ياد ميگيرم وقتي ميخوام زير آب كسي رو بزنم طوري نزنم كه خودم غرق بشم. هميشه راه فرار هم راي خودم ميذارم. ولي هيچوقت ياد نميگيرم كه اگر به دوستي خيانت كردم خودم هم ممكنه خيانت ببينم. يا اينكه كمك كردن كار خوبيه رو هيچوقت ياد نميگيرم. يا یاد نميگيرم علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد و سيم برق نبايد نزديك درخت رد كرد رو نميتونم بفهمم. نميتونم ياد بگيرم تر و خشك رو با هم نسوزونم. و ....    راستي چرا من تمايل شديد به ياد گيري چيزهاي بد دارم؟! نكنه من الياسم؟! قديما بهم ميگفتن شيطون حالا ...

  • دوستي كامنت داده بود رفتم سر زدم. ديدم شعرخواننده ها رو تو وبلاگش ميزنه. (البته به اسم خواننده نه شاعر! و اونم اشتباه). اما فكم حسابي افتاد.   پستش ۳۳۱ كامنت داشت نمیدونم اون زمانی که کامنت بازی تو وبلاگ راه افتاد رو یادتون هست یانه. بچه های وبلاگ نویس میومدن برای شوخی هر شب میرفتن چند نفری میرفتن سراغ یه وبلاگ و تا میتونستن کامنت میذاشتن. رکوردشون یادم نیست اما به این تعداد نرسیدن. حسادتم گل كرد خواستم ببينم كيا بهش سر ميزنن. ديدم هر كي اومده ۱۰۰ تا كامنت داده. به اين فكر افتادم منم از حالا شعر خواننده ها رو بزنم شايد كارمون بگيره. از همين شماره شروع ميكنم.

 ۶۶۶ سه تا شيش داره

حاجي كه از مكه مياد ريش داره

ويدئو ما پشتش جاي فيش داره

بقالي سر كوچه كيشميش داره 

تن ماهي ما توش كمي فيش داره

...

                                                                                " DJ چهار شنبه"

اين DJ ها هم حسابي تو بورسن. كاش منم يه DJ بودم.

  • اون دو دو تا خيلي جديه. بهش فكر كنيد.

شاد باشيد و سلامت

 

 

"بابي"

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 12:57  توسط ماری و بابی  | 
سلام

داستان جالب بود اما از اونجایی که در این مقوله هیچ آگاهی ندارم پس نظر خاصی هم نمی دم اما در کل موضوع خوبی داشت. (به این می گن یه منتقد سرسخت آخرش نگفتم که قشنگ بود)

تا حالا شده که واسه کسی خیلی خیلی از خودتون مایه بزارید و یه زمانی اون فرد یه جوری سرتون رو  زیر آب کنه که دشمن خونی شما هم باهاتون این کار رو نکرده باشه؟

در اون لحظه چه حسی دارید ؟

  • سر شار از انتقام می شید ؟ کسی می گفت :کی گفته لذتی که تو بخشش هست تو انتقام نیست من انتقام گرفتم و الان سرشاز از حس لذتم....
  • هر چی دعا و نفرین و آرزوی بده نثار خودش و یا اجدادش می کنید؟
  • شاید هم پیش خودتون می گید که اگه حالش رو نگیرم که فکر می کنه من چیزی بارم نیست... باید بفهمه با کی طرفه...
  • شاید هم می گید منم تلاقی می کنم که فکر نکنه درمونده شدم
  • و یا می شینید روی صندلی روبروی پنجره اتاقتون و یک چای تلخ بدون قند می خورید و می گید:

                                                             این نیز بگذرد.........

 

در پناه حضرت دوست

** ماری **

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

  • این بالایی ها میدونید چیه؟ ... sms خواهر کوچیکمه. میگفت بشین جمع و تفریق کن ببین چقدر سر کار رفتی.
  • ماری خیلی سعی کردی اما نتونستی نگی که قشنگ بود. هر چند از قسمت اول نقدت بیشتر خوشم اومد. شاید یه خورده خود آزار باشم.
  • جواب سئوال ماری میدونید چیه؟ ....... خوب معلومه! بستگی به قدرتمون داره. بتونیم انتقام بگیریم و قدرتش رو داشته باشیم از انتقام چشم پوشی نمیکنیم و اگر قدرتمون بیشتر باشه میبخشیمشون. "مگه آدم مرده نتونه انتقام بگیره؟!!؟" 
  • به ترکه میگن آقا شما ترکی ؟ میگه بله ولی اینکه دلیل نمیشه.
  • این روزا تو کامنتها و پستهای ماری و وبلاگهای دیگرون همه دارن سئوال میپرسن. مگه من چیم از بقیه کمتره؟!؟!؟!     سئوال من اینه که زن ذلیلی خوبه یا نه؟ و اصلاً زن ذلیلی چیه؟

اول جواب سئوال سوم رو میدم. زن ذلیلی اونه که بالا شهریها بهش میگن تفاهم.

دوم جواب سئوال اول رو میدم. من طاقتم از دیگرون کمتره، چون خودم جواب سئوال خودم رو میدم.

و سوم جواب سئوال دوم. تا کی باشه. اگر زن باشه چرا بده! اگر مرد باشه افتخاره. اگر مادر شوهر باشه بدبختیه. اگر مادر زن باشه داماد نیست، پسرمه. دیگرون باشن "بابا به تو هم میگن مرد؟!؟"

در آخر جواب همه سئوال ها معلوم شد و مشکلات حل شد. برای اینکه بیکار نباشید یه سئوال دیگه میپرسم سعی میکنم تا فردا جواب ندم. (نمیدونید چقدر کار سختیه)

-مشکلات بیمه چیه؟

شاد باشید و سلامت

"بابی"

پ.ن. : من تایپ فارسیم خیلی بد بود. (آخه همیشه انگلیسی تایپ میکردم.) تازه فهمیدم کاما کدوم کلیده و تنوین چطور میذارن. حال میکنید استعدادو.  

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 15:46  توسط ماری و بابی  | 
سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

1- اول اينكه اگه پستي بود و مناظره اي اصلا قصد و نيت كل انداختن نبود ( قابل توجه بعضي ها) صرفا رفع شبهات بود

2- داشتم وبلاگ كسي رو مي خوندم كه حدود دو ماهي ميشه كه باهاشون آشنا شدم در كمال ناباوري ديدم كه وقتي اينجا رو لينك كردن اسم لينك رو گذاشتن ""بابي"" جالب اينجاست كه بنده مي خوندم ولي اسم آقا بابي رفته تو ليست .... منم حالا دارم از حسادت مي تركم

۳- اگه اينجا مي بينيد كه مطلب خاصي نمي نويسم بخاطر اينه كه نمي خوام از چيزها بد بنويسم و موضوعات خوب هم فعلا توي ذهنم نيست ...

۴- گاهي وقتها به سرم مي زنه و مي خوام بگم كه ........... هيچي نمي گم چون نمي خوام بد بگم ( مي خواستم از حقوق زن در جامعه و خانواده و اسلام بگم اما ........................ )

۵- همچنان سر سوالم هستم

قشنگ ترين كتابي كه خونديد چي بوده؟

پ . ن : بابي خان موضوع لينك فقط شوخي بود اگه متوجه شديد روي سخن بنده با چه شخصي هست بهشون نگيد.

در پناه حضرت دوست

** ماري **

=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

  • پیام جان تولدت مبارک.
  • بله متوجه شدم که قصد کل انداختن نیست.
  • ماری عزیز اگر توی لینکها نگاه کنی فقط ۲ تا لینک داریم. من از دوست عزیزمون خواستم تصحیحش کنه. من معمولاً به تمام دوستانی که کامنت میذارن سر میزنم و جبران میکنم لطفی رو که به ما داشتن. این دوست عزیز هم مدتها هست که از راه کامنتی که گذاشته بود باهاش در ارتباط بودم. مطمئناً شما رفته بودید و سر زده بودید. من بخاطر اینکه یه خورده دنبال معروفیت هستم همه جا به اسم بابی کامنت میذارم در صورتی که شما به اسم سکوت کامنت میدی. خوب نتیجه همین میشه دیگه
  • مدتی قبل ماری رو با چند تا وبلاگ و سایت بچه های جنبش زنان آشنا کردم. ظاهراً بد شد. اینجا رو میخواستم سیاسی ننویسم تا فیلتر نشیم. ظاهراً ماری رو باید کنترل کنم. ماری به خدا اگر اینجا هم فیلتر بشه من دیگه نمیتونم از نو شروع کنم. جون من بیخیال شو.
  • بابا این admin رو یکی بگیره. من که به اندازه کافی مغرور هستم وقتی کسی اینطور ازم تعریف کنه دیگه خدا رو بنده نخواهم شد. اونوقته که admin که چه عرض کنم خودمم تحویل نمیگیرم.
  • دوست عزیزی که کامنت خصوصی دادی منو ببخشید. فکر کنم زود قضاوت کردم. اون از اعتقاداتمه و اگر کسی بهش توهین کنه یکدفعه کور و کر میشم.
  • یه داستان براتون دارم. ایندفعه از خودمه.

روزی روزگاری که نه چندان دور بود، در یکی سرزمینی که نه شمال بود و نه جنوب، نه غرب بود و نه شرق، سرزمینی بود که نه خیلی زیبا بود و نه خیلی زشت. هیچ چیز فوق العاده در این سرزمین نبود. سرزمینی بود خیلی معمولی. مثل تمام سرزمینهای دیگه که اسمش بدن بود. توی این سرزمین هم مثل تمام سرزمینهای دیگه شهرهای مختلفی بود با آدمهای مختلف. اما توی این سرزمین دو تا شهر بود که از تمام شهرهای دیگه معروفتر بود. یکی شهر قلب و یکی شهر مغز. شهر مغز در قسمت شمالی بود و مدمش همه خاکستری پوش بودن با ساختمانها و خیابانهای همرنگ خودشون. جایی که فقط عقل و منطق حکمرانی میکرد. شهر قلب کاملاً متفاوت بود. شهری با مردم قرمز پوش و شهری همرنگ خودشون. اونجا فقط احساس بود که حکومت میکرد. در این سرزمین قانون گذاشته بودن که اگر کسی خواست وارد بشه حتماً باید از حکمران مغز اجازه بگیره. در کل تمام بدن باید تحت فرمانروایی مغز عمل میکردن. روزی روزگاری که بازم چندان دور نبود، شاهزاده ای به نام عشق اجازه ورود گرفت به این سرزمین. مغز چون خطری رو از طرف این مسافر تصور نمیشد اجازه ورود صادر کرد. این مسافر ما از راه چشم وارد کشور شد و به سمت مغز پیش رفت و مدتی اونجا موندگار شد. بعد از گذشت چند سال نتونست اونجا رو تحمل کنه و برای رفتن به شهر قلب اجازه گرفت. مغز هم بی چون و چرا اجازه رو صادر کرد. آخه این شاهزاده عشق خیلی قوی بود و اگر مغز مخالفت میکرد شاید اون رو از دست میداد و عشق برای همیشه از اون سرزمین میرفت. توی شهر مغز به عشق که چیز جدیدی بود خیلی علاقه پیدا شده بود. وقتی عشق به قلب رسید مردم اونجا اون رو به حکمرانی خود انتخاب کردن و مغز هم خوشحال از این انتخاب قلب رو مرکز بدن کرد و خودش تحت امر فرماندار اونجا، قلب، در اومد. سالها از پس هم گذشت و عشق حاکم بلامنازع بدن بود. همه هم خوشحال بودن. اما چرخ زمان آفتاب عمر عشق رو به پایان رسوند و عشق مرد. بعد از مرگ عشق برای اون در بالای بلند ترین تپه عشق بارگاهی و یادبودی ساختن که از تمام شهر قلب قابل دبدن بود. از عشق فرزندی به جا ماند به نام خاطره. خاطره بعد از مرگ پدر به شهر مغز نقل مکان کرد و اونجا دوباره شد مرکز بدن. خاطره مثل عشق نبود. نمیتونست باشه. ضعیف نبود اما قدرت عشق رو نداشت. و بدتر از اون فرزندان ناخلفش بود. غم و غصه. دو فرزند نا خلف که وقتی قدرتی میگرفتن ....

هنوزم که هنوزه در کشور بدن و شهر مغز خاطره با فرزندانش حکومت میکنن.

 

شاد باشید و سلامت

"بابی"

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 12:27  توسط ماری و بابی  | 
سلام

یه سلام مخصوص هم به بابی خان و یه خسته نباشی مخصوص تر تا این روزها رو با شادی سپری کنه.

۱- دیروز بابی گفت که تو دانشگاه برای افراد اسم انتخاب می کردن یه کنجکاوی از نوع خیلی شدید... آیا خودش هم اسمی داشت؟

۲- روح خود ما بود که با مرگ نرد عشق می باخت. ( گزارش بخاک یونان)

همین جمله برای اثبات .... آخه من بوی شوخی رو نشنیدم

۳- بابی خان اصلا ناراحت نمی شم اگه ادامه مطلبم چیزی بنویسید ... سخت نگیرید ... اون اعتراض بخاطر مکان نوشتاری شما نبود بخاطر زمان بود که اگه من چند روز ننویسم شما هم نمی نویسید و همین که من می نویسم شما هم همون شب می نویسید ...

۴- یه خواهش از تمام دوستانی دارم که می یان و به اینجا سر می زنن... راستش من اهل چت کردن نیستم .... می تونید با بابی در مورد سوالی که فرمودید مشورت کنید

۵-  همچنان سر سوالم هستم

قشنگترین کتابی که خوندید چی بوده؟

 

در پناه حضرت دوست

** ماری **

 


  • آقا این چه وضعیه؟ موبایل من نزدیک به یک هفته میشه که قطعه. اینجا تلفن داریم. اتفاقاً مجانی هم هست. به هر کجای دنیا که بخواید میتونید تماس بگیرید اما کیفیت صدا خوب نیست. تاخیر داره. از شانس خوب من از وقتی موبایلم قطع شد اونم حالش بد شده بود. بالاخره از خونه متوجه میشن که تلفنم قطع شده رفتن دنبالش دیدن بدهکاری دارم. فکر میکنید چقدر؟ ۶۸۰۰۰۰ تومان. بابا باور کنید فرار نمیکردم. میومدم پرداخت میکردم. چرا تو ایران اینطوره؟ حداقل یه خبر بدید که موبایل قطع میکنید بعد اگر پرداخت نکردیم قطع کنید. تا الان بیش از ۵ مرتبه رفتم آدرس خونه رو اعلام کردم که قبضم به آدرسم بیاد. هنوزم که هنوزه باید برم دفتر مشترکین قبضم رو خودم بگیرم. اگر فراموش میشه که آدرس رو تصحیح کنن چرا یادشون نمیره که پولش رو بگیرن؟!؟!!! باورتون میشه ۵ مرتبه برای آدرس روی قبضم پولش رو اضافه کردن؟ بالاخره امروز بعد از ظهر وصل شد.
  • وبلاگ ما شده مناظره ماری و من. راستش جریان همراه توی پستهای قبلیم یادتون هست؟ وقتی آدم همراهش پا به پاش بیاد بهتر راه میره. وقتی میبینم پستی از ماری نیست منم حس نوشتنم از بین میره و بر عکس هر زمان که پستی از ماری باشه منم اگر حس نوشتن نداشته باشم حداقل با ماری کل میندازم.
  • اسمم رو توی دانشگاه بگم که لو میره میره کارم چیه. ... اما راستش من توی دانشگاه تا زمانی که بودم چیزی درموردم نمیگفتن. اینقدر اسم خودم تابلو بود که دلیلی برای نشونه دادن نبود. آخه اسم گذاری برای کسایی بود که هم اسم زیاد داشتن یا ... بعد از رفتنم جالب بود که شنیدم مسلمون نیستم حالا چرا و برای چی خودم نمیدونم. راستش برام جالب بود از کسی میشنیدم که اصلاً منو نمیشناخت. در ضمن من زیاد دانشگاه نبودم. همش فراری بودم و میومدم خونه. (حال کردید چطور پیچوندم که اسممو نگم)
  • منم که اهل چیت چت نیستم. پس آدرس رو اشتباه اومدین. اگر میخواید در مورد موضوعی صحبت بشه در خدمتم اما حوصله چتهای .... ندارم. آخه هنوز اونقدر بزرگ نشدم بخام یه سری حرفها رو بزنم اونم در حضور همه.
  • از یکی از دوستام خواستم برام سوژه مطلی انتخاب کنه میدونید مطالب زیادی این چند وقت نوشتم که پست نکردم. روی لپ تاپم هست و حال انتقالش به اینجا رو ندارم.(کامپیوتر سرورمون منظورم هست). همونطور که معلومه اینها که این چند وقته مینویسم هر چی آمد خوش آمد هست. ...چقدر پرت شدم از موضوع... دوستم موضوعی رو که گفت "اشک یتیم "بود:

 تا حالا از نزدیک دیدید؟ یه داعی داشتم که برام خیلی عزیز بود و دوسش داشتم. اختلاف سنیش با من در حدود ۱۴ سال بود. اون خلبان نیروی هوایی بود. با وجود سن کمش استاد پرواز بود. اون زمان ۳۲ سالش بود. یه پسر ۴ ساله و یه دختر ۱ ساله داشت. یه روز که از پرواز آزمایشی برمیگشت هواپیماش قبل از فرود منفجر شد و شهید شد. آواخر سال ۷۴ بود. پسر داییم تا حدودی پدرش یادش مونده و دختر داییم هیچ چیزی از پدرش یادش نیست. مادرشون اونها رو سالها زحمت کشید و بزرگشون کرد. اما چون نمیخواست بچه هاش زیاد غصه بخورن اونها رو سر خاک داییم نمیبرد. قبل از عید مادر بزرگم عمرش رو داد به شما. برای خاکسپاری که رفته بودیم پسر داییم از من خواست ببرمش سر خاک پدرش. آخه به من خیلی علاقه داره و منم همین طور به اون. با پسر خالم و اون رفتیم سر خاک داییم. هیچ وقت یائم نمیره وقتی که قبر پدرش رو دید و افتاد روی گریه و با تمام غروری که جلوی ما داشت نمیتونست جلوی گریه خودش رو بگیره. یکی از سوزناک ترین گریه هایی که من تا امروز دیدم.

"چو ایران نباشد تن من مباد"               روح فرزندان رشید وطن شاد باد

شاد و پیروز باشید

"بابی"  

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 11:20  توسط ماری و بابی  | 

اين پست مال ديروز بود اما ديروز وب مشكل داشت

  • ماری جان میبخشید که دقیقآ همون روزی که شما پست میگذاری منم میگذارم. راستش چند وقت قبل داشتم پست میذاشتم دیدم همون روز شما هم پست داشتی. این درست نیست منم میدونم. برای همین با اجازه بعد از پست شما زیر مطلبت منم یه چند خطی مینویسم. اگر فکر میکنی خوب نیست درستش میکنیم. (توضیح: ماری اگر دقت کنید روز آپ دیت میکنه اما من فقط شبها میتونم آپ کنم.) 
  • اگر کتاب سینوهه رو خونده باشید میبینید که مصریهای فدیم از روز اول که بدنیا میان همیشه با مرگ زندگی میکنن. در همون کتاب نوشته که اهالی کرت خیلی ساده با مرگ روبرو میشدن و اصلآ به اون اهمیت نمیدادن. اگر کسی هم میمرده سعی میکردن به سرعت فراموشش کنن و اصلآ به اون فکر نکنن. من مرگ رو فقط به عنوان شوخی نوشتم. میبینید که صحیح و سالمم.
  • ماری عزیز کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره؟ شما که ... ( در مورد کتاب)
  • "شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارونی
    ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم ."
     شاعرش رو نمیدونم کیه. اینو ساناز برام توی کامنتها گذاشته. این شعر رو اولین بار یک نفر که مثل خواهرم دوسش داشتم و اون منو بیشتر از یک برادر دوست داشت برام فرستاد. شعری بود که خیلی به دلم نشست. کاملش رو یه روز براتون اینجا میذارم. منم اینو یه روز به کسی که برام خیلی عزیز بود دادم. حالا بعد از سالها بازم منو برد به یه جاهایی که شاید بهتر بود نرم. ممنون ساناز عزیز.
  • بوديم و هستيم كسي پاس نميداشت كه هستيم

          باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم

  • حالا قسمت جالب ماجرا:

**داستان اسب**

توی دانشگاه ما یه رسم بد بود که وقتی بچه جدیدی (تازه وارد) میومد تا میخواست خودشو بشناسه حسابی سر کارش میذاشتن.مثلآ یکی از بچه ها رو فرستاده بودن تو خوابگاه که ساعتشو از اتاق ۶۳ بگیره در حالی که خوابگاه ۵۹ تا اتاق بیشتر نداشته. حالا تصور کنید این بنده خدا چقدر توی این خوابگاه گشته. (خوابگاه ما بصورت کمپ بود و اتاقها ویلایی.) حالا تصور کنید کسی که یه سوتی بده چی میشه. تا دلتون بخواد براش اسم میذارن. یکی از بچه ها وقتی اومد دانشگاه از همون روز اول اسمش رو گذاشتن "اسب". این دوست ما قد کشیده و موهای بلند بور داشت. صورتش هم تا حدودی کشیده بود. تا مدتها کسی جلوی خودش اسمش رو نمیگفت. تا اینکه بالاخره اسم خودش رو فهمید. یه شب داشتیم توی اتاق ورق بازی میکردیم و خوب باید درب قفل میشد. این دوست ما اومد در زد. یکی از بچه ها سئوال کرد کیه؟ اونم از اون طرف جواب داد "منم اسب".

شاد باشید و سلامت

"بابی"

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 21:10  توسط ماری و بابی  | 
سلام

چند روز پیش تو روزنامه خوندم که قیمت تخم مرغ میاد پایین. دیروز رفتم تخم مرغ بخرم شده بود ۱۰۰ تومان.

حالا فهمیدم:

روزنامه ها از افعال معکوس استفاده می کنن

۲- خیلی بده که آدم در اوج جوونی حرف از مرگ بزنه ... با شما هستم بابی خان

۳- آخرین کتاب قشنگی که خوندین چی بوده برام بنویسید دلم یه کتاب خیلی خوب می خواد..

۴- چرا همون روزی که من می نویسم بابی خان هم می نویسه؟؟؟؟

پ.ن: می دونم بعضی ها می گن از دید من قشنگه شاید از دید دیگران قشنگ نباشه ولی به نظر من کتابهای قشنگ پس حتما ارزش خوندن دارن

در پناه حضرت دوست

** ماری **


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 17:56  توسط ماری و بابی  | 
سلام

چند وقتیه که حوصله کار کردن ندارم یعنی اولش فکر می کردم که چون برام تکراری شده حوصله ام نمی کشه برای همین چند روزی رو رفتم مسافرت الان هم که اومدم بازم حوصله ندارم اصلا دلم نمی خواد که کار کنم خدای من نمی دونم چی کار کنم ؟ اگه شما بودید در این مواقع چه برنامه ای برای خودتون می چیدید؟ از اون دسته از افراد هم نیستم که به زور کار ی رو انجام بدم نمی دونم چی کار کنم؟ خیلی خیلی تنبل شدم .

یه چیزی که امروز کشف کردم : حواستون باشه اگه تو تاکسی نشستید و آقایی هی به شما موبایلشو نشون می ده منظورش این نیست که می خواد پز گوشی رو بده به صفحه گوشی نگاه کنید که روی اون شماره ای نوشته ... امروز من این رو کشفیدم و خیلی هم جالب انگیز ناک بود .

پ.ن : خیلی زود عصبی میشم نمی دونم چرا. ربطش بدین به مطالب بالا

پایدار باشید

** ماری **

==============================================================
منم سلام
تا ديروز يكنواختي داشت ميكشتم. امروز بارون باريد. اما من خواب بودم. آخه من مثل هميشه روزها مي خوابم. بالاخره يكنواختي پيروز شد و منو كشت. تنها اميدم بارون بود كه وقتي اومد من خواب موندم. شانسو ميبينيد. يكي از بچه ها گفت بيدار بمون. من گوش ندادم. خوب اينم نتيجه اش. اشكال نداره تا يك ماه ديگه ميرم خونه اونوقت تا دلم بخواد زير بارون خيس ميشم. تا اون روز مطمئنآ جنازم نميپوسه. پس ميشه صبر كرد. به قول بروبچ آدم كه از مردن نميميره.

منم پ.ن.: ماري عزيز ببخشيد توي پست شما بي اجازه اومدم. در زدم نبودي.

بازم پ.ن.: بابا پيشرفته ديگه. يه روز شماره رو با احترام تقديم ميكردن. چند وقت پيش بلوتوثي مد بود. حالا اينطوري مد شده. به دل نگيريد.

"بابي"


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 15:50  توسط ماری و بابی  | 

سلام

مطلب قبلی بابی تلخ بود . من pay check  رو ندیدم اما حتما می بینم گاهی وقتها انسانها از انسان بودنش دور می شن ... نمی تونم قضاوت کنم اما وقتی به کسی می گی تا آخر راه باهاش می مونی اگه یه وقت در جا بزنی بهتره بجای اینکه بگی دیگه ادامه نمی دی بهتره که بهش بگی می تونی دستم رو بگیری و یا همپای من بشی ؟؟؟ گاهی وقتها اگه اظهار ناتوانی کنی بهتر از اینه که ناتوانی رو مخفی کنی ولی گند بزنی به زندگیت ... یه وقتها هم آدمها یادشون می ره که کی بودن و کجا بودن... خانمی  رو می شناسم که وقتی ازدواج کرد دیپلم هم نداشت اما با کمک همسرش الان واسه خودش خانم دکتریه ولی یادش رفت که این پله ای که الان توش وایستاده با کمک همسرش بود انگاری همه چیز یادش رفته ... البته من به جنبه منفی نگاه کردم خیلی ها هم هستند که وقتی به رده های بالا رسیدند خودشون رو گم نکردند

ظاهراْ روی سخن بابی خان به شخص خاصی بوده اما زندگی بعضی از افراد بخاطر موقعیت اجتماعی و کاریشون از نوع خاصی هستش. خیلی ها نمی تونن درک کنن . حتی گاهی دیدن خانواده براشون آرزو میشه و لحظه شماری می کنن. این براشون یه تنش ایجاد می کنه و اینجاست که همراهی و هم نفسی رو باید ثابت کرد. امیدوارم همه کسانی که  می خوان زندگی مشترک رو شروع کنن یادشون نره که باید با دید باز رفت جلو ولی وقتی رفتی باید بعضی وقتها چشمهاتو ببندی ( البته کور نشی )

در پناه حضرت دوست

** ماری **


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 12:33  توسط ماری و بابی  | 
دیشب حسابی حالم گرفته شد. قبل از هر چیز یه توضیح مختصر در مورد کارم بدم. نمیدونم فیلم pay check رو ديديد يا نه. ما يه چيزي توي همين مايه ها هستيم. يعني ما يه مدت زمان از زندگيمونو ميفروشيم. به چه صورت؟ ما ميريم سر كار و در اون مدت از اكثر امكاناتي كه براي همه يك چيز معمولي هست دست ميكشيم و بعد از يه مدت دوباره بر ميگرديم خونه و پول اين مدت كه نبوديم رو به ما ميدن. ديشب سر كار بودم كه ديدم سر كارگرمون كه يه مرد حدود ۴۵ ساله هست اومد دفترم كه با خونه تماس بگيره. بعد از تلفن اومد پيشم و گفت كه بچه هاش ازش جدا شدن. سالها قبل كه ازدواج ميكنه، خانمش با تشويق اون ميره دانشگاه و مدركش رو ميگيره.(با خرج اين آقا) بعد از اون ايشون به اين نتيجه ميرسن كه نميتونن با شوهرشون كنار بيان و از شوهرش جدا ميشه و دو تا بچه رو هم ول ميكنه ميره. بعد از ۸ سال سر و كله ايشون پيدا ميشه و كم كم شروع ميكنه به محبت كردن به بچه ها. بچه ها هم چون بعد از مدتها طعم مادر رو ميچشن حسابي كيف ميكنن. اين آقا هم بدون هيچ مخالفتي به بچه ها اجازه ميده كه هر جور راحت تر هستن رفتار كنن. از اين موضوع حدود ۵ ماهي ميگذره كه ديشب يا اگر دقيقتر بخوام بگم امروز صبح ساعت يك و نيم بچه ها از طريق برادر اين آقا به اين همكار ما خبر ميدن كه ما داريم ميريم با مادرمون زندگي كنيم. خيلي باحاله. نميخوام در مورد رابطه اين زن و شوهر قديم هيچ قضاوتي كنم. اين آقا شايد براي همسرش شوهر خوبي نبوده باشه كه مشكل اصلي هم به نوع كارش برميگرده اما براي بچه هاش تمام سعي و تلاش خودش رو ميكنه. از خرج تحصيل و دانشگاه هم چيزي كم نذاشته. اين جواب يه پدر نيست. پدري كه خيلي از حقوق شهرونديش رو زير پا گذاشته تا بتونه زندگي مرفح تري رو براي بچه هاش درست كنه. بعد از اين خبر من شكسته شدن يك مرد رو با چشمام ديدم و صداي شكستن قلبش رو به وضوح شنيدم. ديدم چطور قامت يه مرد خم شد.

اين اتفاقات توي شغل ما كم نميفته. شايد بعد حكايت ديگه اي رو از همين دست براتون پست كنم. براي همينه كه خانواده هايي كه دو نفر از همكاران من توش باشه خيلي كم پيدا ميشه. و براي همين من اين پست رو اينجا گذاشتم كه اون عزيزي كه داره با همكار من ازدواج ميكنه بشينه بيشتر فكر كنه و تصمصمش رو بگيره. اين كه ميگم نميخوام بترسونمش اما بايد بدونه كه ما شديدتر از بقيه به خانواده وابسته ميشيم و رفتنشون ميتونه كاملآ داغونمون كنه. و بدونه كه داره توي چه زندگيي قدم ميذاره. البته اين رو هم بگم كه ميتونه يه شوهر پيدا كنه كه بيش از اندازه دوستش خواهد داشت و محبت خواهد كرد. و يادش باشه اگر همكار ما رو اذيت كرد حالش رو ميگيرم

براي همه بخصوص براي اين دوست عزيز و همسر محترمشون آرزوي شادكامي رو دارم.

شاد باشيد و سلامت

"بابي"


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 21:9  توسط ماری و بابی  | 

دوست عزیزی به نام پیام داستان کوتاهی رو برام فرستاد از نوشته های خودش. داستانش رو بدون هیچ تغییری اینجا میذارم تا نظر شما دوستان عزیز رو در مورد داستانش بدونم. برای اولین بار به خودم اجازه میدم که توی کامنتهای اینجا نظرم رو براش بنویسم.

=============================================================

 

درود بیکران بر اهورای پاک نژاد

 

شبی رو در  یاد دارم که تنها و بی کس در خیابانهای شهر قدم میزدم دلم همچنان شبی بارانی که ابرها اجازه رقص به صورت ماه خندان نمیدن بود، با حالتي گرفته با خود می اندیشیدم آیا زندگی معنایی دارد، در کوچه فکر خود همچنان مشغول قدم زدن هستم که به در خانه ای میرسم صدای دلنواز موسیقی چهار ستون بدنم را می لرزاند من که مثل کوه استوار بودم. حالا با اين صدا دلهرهً عجيب بر من وارد شده بود، آه  آري آن خانه روزگاري...،  صدای موسيقی و هلهله مهمانان بلند بود با خود می پرسم این بود رسم روزگار با من! همچنان خیره به آن در نگاه می کنم صدای نالهً باز شدن درب قدیمی خانه مرا به آن سو جذ ب میکند در آن لحظه صورتی که در تمام زندگیم خواستار بودم همیشه در کنارم باشد با صورتي خندان به سمتم آمد،  دلم مثل اقیانوس خروشان می خروشيد و او هر لحظه به من نزدیکتر می شود، آه قلب من همچو آتشفشان كه در يك لحظه همه جا رو به آتش مي كشد تمام وجودم را به آتش كشيد و در آن سوختن، لذتي عجيب بود كه من با تمام وجودم از آن لذت مي بردم همچون پروانه كه گرد شمع مي سوزد و از لذت پرواز در كنار شمع دست نمي كشد ناگهان همه جا تيره و تار ميشود محبوب من از کنار من با بی تفاوتی رد می شود دلم می خواهد با تمام وجود فریاد بزنم نرو! دوستت دارم اما صدایی از من بر نمی اید بغض گريبان مرا گرفته با تمام قوا دوباره فرياد مي زنم اما افسوس صدايي از من بر نمي تابد.

 خسته شدم،  ديگر تواني ندارم احساس ناتواني كردن مرا زمين گير نمود هنوز محبوب من به همان زيبايي فرشتگان مي نمود كه روزگاراني نه چندان دور دست محبت بر سر من كشيد و مرا همچون پروانه به خود رهنمون ساخت آه، چه زود گذشت به اميد ديدن دوباره آن فرشته زميني سرم را بر مي گردانم اما افسوس او لحظه به لحظه از من دورتر مي گشت ديگر او را نمي ديدم به اميد شنيدن صداي پاي او سرم را بر زمين گذاشتم آري اكنون من به شنيدن صداي پاي او نيز راضي بودم اما افسوس ....احساس تشنگي همراه با ضعف وجودم را احاطه كرده سر را از روي زمين بلند كرده بدن سنگين خود را تكاني داده به امتداد مسير محبوبم خيره شده  كه صداي محزون همراه با هق هق گريه ايي توجه مرا جلب كرد سر را به طرف آن صدا بر گرداندم   از دل سياهي شب اندام پيري خسته و  فرتوت را میديدم  که در جلوي خانه ايي  با خود خلوت كرده و با همان صداي محزون گله از كار خداوندگار زمين و زمان كرده و دست به شكايت گشوده حس غريبي داشتم احساس مي كردم آن خانه را مي شناسم  دوست داشتم بدانم سر گذشت آن پير چه بوده كه بدينسان گله و شكايت نزد آفرينندگار برده،  به زحمت خود را نزديك آن خانه ميرساندم باز هم همان احساس به من ميگفت من او را مي شناسم، آن پيرمرد حتي حضور مرا انگار نا ديده انگاشت خلوت او را برهم نزدم و فقط سكوت كرده و بر ديوار آن خانه تكيه زدم  احساس آرامشي وصف ناشدني مرا در بر گرفته بود نه از آن تشنگي اثري بود و نه از آن خستگي  گويا او را مي شناختم  به سمت او  رفتم ناگهان دنيا را آنقدر ز‍يبا ديدم كه زيبايي آن محبوب رابه دست فراموشي سپردم او را ديدم كه قاب عكسي را محكم به آغوش گرفته بود همچو مادري كه طفل خويش را در آغوش گرفته و با دقت از او شنيدم كه می گفت،  پسرم اگر بودی این جشن مال تو بود ........................

 

ارادتمند

پیام

=============================================================

برای پیام و همه شما آرزوی شادی و سلامت دارم

"بابی"


+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 21:26  توسط ماری و بابی  | 
من اغلب تنهاییم رو با گلهام قسمت مي كنم و اغلب هم باهاشون حرف مي زنم... چند وقتی بود که یکی از گلها حالش خوب نبود برای همین  اول از همه مي رفتم پيش اون و  هر چي كه مي خواستم به خودم اميد بدم به اون مي گفتم و هر چي كه رويا براي خودم ساخته بودم براي اون تعريف مي كردم . و الان چند وقتيه كه دوباره داره جون مي گيره ...

حالا دارم به خودم می گم کاش ما هم امیدمون بیشتر بود این طوری حقیقت ما رو اذیت نمی کرد و سختی ما رو از پا نمی انداخت ستاره ها هم پر نورتر به ما سوسو می زدند و رویاهامون قشنگتر بود و همیشه تولد عشق رو جشن می گرفتیم همیشه من ... همیشه تو ... سبز می شدیم

Maybe I maybe you

Are just soldier of live

Bron to carry the flame

Bringing light to the dark

 

براي كساني كه حوصله ترجمه ندارن:

شايد من شايد تو

فقط سربازان عشق هستيم

متولد شده  براي بدوش گرفتن شعله عشق

و آوردن نور به تاريكي

 

 

** ماري **

 


+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 9:42  توسط ماری و بابی  |