تبليغاتX
سکوت
__می دانم زمان فریاد کشیدنم نزدیک است__

سلام

اميدوارم حالتون خوب باشه

اين وبلاگ دو نفره بود پس با رفتن يكي خود بخود ديگري هم مي ره...

من هم رفتم و حذف كامل اينجا رو مي زارم به عهده بابي خان...

شما را به خداي پاكيها مي سپارم

ماري


+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 9:14  توسط ماری و بابی  | 
سکوت برای من تمام شد. گفته بودم دارم زندگی جدیدی رو شروع می کنم. برای زندگی جدید هم خیلی چیزها و خیلی کسها باید می رفتن. سکوت هم جزئی از اون شد. نمی دونم ماری ادامه می ده یا نه اما من دیگه تمام شدم. بالاخره یه خونه رو بدون حکم تخلیه(قبل از فیلتر شدن) دارم ترک می کنم. شاید تا چند وقت دیگه خونه و کشورم هم ترک کنم. بالاخره کم آوردم.

فرار کردم.

خداحافظ

"بابی"


+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 20:28  توسط ماری و بابی 

۱)

روي صندلي دوست داشتني تون به پنجره اتاق همسايتون نگاه مي كنيد خوب كه دقت مي كنيد مي بيند يه كاكتوس كه روش چند تا گل قرمز نشسته , از گل خوشتون اومد از اين كه يه كاكتون گلهايي با اين كوچولويي و زيبايي داره؛  نمي تونيد تو نور خورشيد و از فاصله رنگش رو دقيق تشخيص بديد اما انگار به نارنجي مي زنه....

۲)

با خواهش و يه نمه شكست غرور گلدون رو از همسايتون مي گيريد  مي بيند كه گلهاش به قرمز مي زنه نه نارنجي . گلدون رو مي زاريدش تو حياط آخه اتاق شما تا حالا جايي براي يه گل نداشت.

۳)

پشت پنجره هستيد و روي صندلي دوست داشتني تون نشستيد و داريد به گلدون توي حياط نگاه مي كنيد لذت مي بريد از اين كه حالا به شما نزديك تر شده و ديگه هم مال همسايتون نيست .

۴)

چند وقتيه كه كاكتوس بزرگتر شده و گلهاي قشنگتري مي ده بهش مي رسيد و اون هم شاداب تر از قبل ميشه ... از اين گل بيشتر از قبل خوشتون اومده و احساس مي كنيد كاكتوس با همه خار و تيغ هاش دوست داشتني و خيلي زيباست .

۵)

با هزار زحمت و كلي تغيير دكور جايي براي اين گلدون تو اتاقتون انتخاب ميكنيد .... چند روز بعد مي بينيد گلهاي قرمزش داره كم كم چروكيده مي شن مي فهميد بايد در بهترين قسمت اتاق كه خيلي هم دوستش داريد بايد قرار بديد .

۶)

يه بار ديگه داريد اتاقتون رو بهم مي ريزيد جاي صندلي دوست داشتني تون رو به گلدون مي ديد تا كنار پنجره باشه آخه گلهاش رو خيلي دوست داريد.

۷)

چند وقتيه كه هر روز داريد نگاش مي كنيد حتي زماني كه خيلي كار داشته باشيد حتي به اندازه چند ثانيه ... ديگه براتون خيلي عزيز شده مي خوايد همه كاري برايش بكنيد تا هميشه شاداب و سرحال باشه.

۸)

گل داره بزرگ مي شه انگاري داره با شما قد مي كشه هر روز بزرگتر از ديروز, تصميم مي گيريد گلدونش رو عوض كنيد حجم بيشتري از اتاق شما رو اشغال مي كنه و ديد كمتري نسبت به پنجره داريد اما گلتون رو دوست داريد مي ارزه كه بخاطرش اين كارها رو انجام بديد.

۹)

چند سال از اوردن گل به اتاقتون مي گذره و شما از اون گل فقط دو رنگ مي بيند سبز و قرمز.... سبز يعني دردي از تيغ و قرمز براتون مفهوم خون هستش... فقط همين رو مي تونيد احساس كنيد... فقط همين

۱۰)

تصميم مي گيريد بلند شيد تا اينقدر از نزديك به گل نگاه نكنيد يه كم فاصله بگيريد تا خارهاش اذيتتون نكنه اما.... تازه فهميديد اي واي شما اينقدر به گل نزديك شديد كه تو وجود شما ريشه دونده ديگه هيچ راه فراري براي فاصله گرفتن نيست ...

۱۱)

به ذهنتون مي رسه كه خودتون رو بكشيد ... تنها راهي هستش كه هر روز رو با درد و رنگ خون شروع نكنيد اما گلتون رو دوست داريد آخه اون هم با شما مي ميره شايد هم اگه نمرد پژمرده ميشه دلتون نمي خواد , پس تحمل مي كنيد ... هر روز رنگ خون مي بينيد اما گلتون رو دوست داريد؛ هر روز درد تيغ رو احساس مي كنيد اما گلتون رو دوست داريد... هر روز  دلتون براي پنجره تنگ مي شه اما گلتون رو ....

۱۲)

يه روز كه از خواب پا مي شيد مي فهميد ديگه چشماتون جايي رو نمي بينه آره نمي بينه تازه مي فهميد خارهاش بزرگتر شده و رفته تو چشماتون بعد مي بينيد گوشهاتون هم نمي شنوه حتي خارهاش رفته تو صورتون و دست و پاهتون رو هم ميخكوب كرده ...

۱۳)

امروز داريد  به اولين روز آشنايي تون, نفس نفس و شكسته شكسته فكر مي كنيد... صندلي ... همسايه ... گل ... حياط .... پنجره .... گلدون .... خون ... خار .... مرگ ... مرگ ... مرگ ... مرگ...

مرگ ... قشنگترين آرزو و تنها واژه دست نيافتني امروز شما.

 


+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 11:58  توسط ماری و بابی  | 
  • "آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم .آن زمان که دوستمان دارند لجبازی ميکنيم ... و بعد ... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم."
  • اولین جمله پست قبلیم ظاهرأ خیلی طرفدار پیدا کرده. فرشید عزیز اونو توی وبش گذاشته و خاطره عزیز رو به اینجا کشوند. راستش اگر این جمله از خودم بود حسابی ذوق مرگ میشدم ولی متأسفانه نمیدونم این جمله از کیه و بدبختانه جمله از من نیست. ظاهراً اونی که این جمله رو گفته از من زرنگتر بوده و زودتر اینو گفته. ولی بازم مهم نیست این جمله از کیه. مهم اینه که خوشمون اومده. هم من و هم فرشید و خاطره. اینم باید اعتراف کنم که واقعاً خجالت آوره که من نگارش رو خوب بلد نیستم تا این مشکلات پیش نیاد. حالا اگر دقت کنید میبینید که جمله بالا رو با علامت " " بکار بردم تا همه بدونن این جمله نقل قول از کس دیگس. هرچند بازم نمیدونم این جمله از کیه وگرنه مینوشتم.
  • لحن گفتار ارتشیهای قدیم میگفتن امرانه هست حتی توی خونه. دایی بابای من سرهنگ زمان شاه هست و هنوزم که هنوزه چنان با جذبه هست که نمیشه تو چشماش نگاه کرد. اما همین آقا ندیدم تا به امروز حتی یک کلمه بد به کسی بگه یا با کسی بی احترامی کنه. این آقا و امثال ایشون امروزه جایی توی ارتش و نیروی انتظامی ندارن. توی دهه فجر سریالها و برنامه های زیادی رو خواهید دید که در اون از رفتار بد مأمورین کلانتری و ساواک گلایه میشه غافل از اینکه امروزه چیزی رو که ما میبینیم همون رفتاری رو که از اون به بدی یاد میشه نیروی انتظامی بدترش رو با مردم انجام میده. همه شما جملاتی مثل "بدو ببینم" "یالا زود باش" "هی..." "مگه با تو نیستم؟!" و جملاتی از این دست که گاهاً باتهدید هم همراه هست رو از حافظان کیان و ملت ایران و از خدمتگزاران این مرز و بوم زیاد شنیدید. جملاتی از این دست مثل نقل و نبات از دهان مأمورین نیروی انتظامی به وفور شنیده میشه. چند روز پیش برای تعویض پلاک ماشینم رفته بودم. مأمورین طوری با مردم برخورد میکردن که آدم یاد فیلمهای زمان جنگ جهانی میفته و فکر میکنه که اسیر جنگی هست و در اردوگاه آلمانها اسیر و هموطنان عزیزمون در لباس نیروی انتظامی همون سربازان خشک و بی رحم آلمانی. یکی از مأمورین آگاهی از چنان جملات رکیکی، بازم تأکید میکنم رکیک، استفاده میکرد که من مجبور شدم شیشه ماشین رو کامل بالا بکشم و صدای آهنگ رو زیاد کنم تا این در های بی بدیل به گوش مامانم نرسه و من از خجالت آب نشم. حالا همین افراد یا مافوقهاشون میان توی تلویزیون و شعار میدن که نیروی انتظامی خدمتگزار ملت ایران هست و حافظ مردم. مثل اینکه همه فراموش کردن که ملت ایران ولینعمت اونها هستن!! وای بر ما با این حافظانمون و حسرت از انحطاط فرهنگ ایرانی. بد نیست بگم که در این میون افرادی هستن که ظاهراً به اشتباه وارد نیروی انتظامی شدن!!!!!!!!!!!!
  • نمیدونم مطلب چند پست قبلم در مورد فون بوک موبایل رو خوندید یا نه؟ اگر نخوندید چیزی رو از دست ندادید. باید یه اصلاحیه در اون مورد بگم. به نظر من بهتره فون بوکتون رو چک کنید. حتی بد نیست لیست ای دی هاتونم چک بشه. مطمئنم آدرس ها و شماره تلفنهای زیادی رو خواهید دید که ارزش حفظ کردن ندارن. کسانی رو که رفتن بهتره فراموش کنید. اگر میخواید به زندگی عادی برگردید و اگر میخواید غرورتون حفظ بشه بهتره هرچی بیشتر آدم آهنی بشید. امروزه قلب فقط باید سنگی باشه. به کسی بگی دوسش داری و یا بگی بهش نیاز داری طرف ادعای خدایی میکنه. من که اینطورم و از اعتراف به اون شرمنده هم نمیشم. یه زمان حتی فکر کردن به این موضوع باعث شرمندگیم میشد چه برسه به اعتراف کردن اونم در جای عمومی! اگر شماها هم یه کم روراست باشید با خودتون میبینید که همینطورید. پس چه بهتر که برای حفظ خودتون سنگ بشید. اینجا جنگل بزرگیه که فقط سرسختها نجات پیدا میکنن. دوست داشتن رو فراموش کنید. وفاداری مرده. باور کنید بعد از این کارها آرامش بیشتری خواهید داشت.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 11:42  توسط ماری و بابی  | 
  •  درسته که يه روزي فراموش مي کني و يه روز ديگه فراموش مي شي ولي اينو بدون فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمي کنند.
  • یه مسافرت کاری کوچولو رفتم. آخر سر تنها چیزی که برام موند خستگی بود. بدون هیچ نتیجه مثبت. حیف اون ۱۴۰ لیتر بنزینی که سوزوندم.
  • گذشتن از این دوره خیلی سخته. باید از خیلی دلبستگیهای قدیمی دل کند. سخته اعتراف کنم اما میترسم کم بیارم.
  • من طرفدار تیم فوتبال پرسپولیس هستم اما این دلیل موافقت من با رای کمیته انضباطی در مورد تیم سپاهان نیست. باید با تماشاگرها جدی برخورد بشه. از هرکجا شروع بشه خوبه. البته این دلیل نمیشه که رای به این بدم که نیروی انتظامی هر کاری دلش خواست بکنه.
  • یه زمانی عاشق داستانام بود. داستان های بچه گانه ای که هر از گاهی براش تعریف میکردم. داستان که چه عرض کنم حرفهایی که میخواستم بهش بگم رو با لحن بچه گانه و داستانگونه براش میگفتم و اون چقدر اینها رو دوست داشت. یادمه یه شب که داشتم میرفتم مسافرت از اول شب شروع کردم براش داستان سرائی و اون حتی یک کلمه هم حرف نزد یا بهتره بگم تایپ نکرد. آخه داشتیم چت میکردیم که ازم خواست براش داستان بگم. وقتی به خودمون اومدیم دیدیم خورشید خانم داره طلوع میکنه و دیگه صبح شده و چیزی نمونده بود من پروازم رو از دست بدم. همیشه میگفت داستانهام بهش آرامش میده. الان از اون زمان دو سه سالی میگذره. نمیدونم الان کجاست و داره چکار میکنه. با کس دیگس یا نه. خودش میگه با کسی نیست اگر هم باشه بعید میدونم دیگه کسی براش داستان بگه آخه همه مثل آدم بزرگان. اونا وقتی با یه آدم بزرگ دیگه هستن مثل آدم بزرگا رفتار میکنن. داستان گفتن مال بچه هاس به هر حال نمیدونم دلش برای داستانهای من تنگ شده یا نه اما میدونم که دلم برای داستان گفتن براش تنگه. آخه میدونید! منم دیگه برای کسی داستان نمیگم.

 

شاد باشید و سلامت

 

"بابی"


+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 10:57  توسط ماری و بابی  |