تبليغاتX
سکوت
__می دانم زمان فریاد کشیدنم نزدیک است__


با خويشتن نشستن
در خويشتن
ش
    ك
      س
          ت
             ن


من ديگه از اين كه روزي بابي خان بياد و به وبلاگ سر بزنه كم اميد شدم ( كم اميد ديگه چه صيغه اي ؟؟؟) شما چطور؟؟؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 15:18  توسط ماری و بابی  | 
به شدت به همكاري و همفكري بابي خان نيازمندم و هي دارم تلاش مي كنم و به خودم مي گم حتما در همين زمان نزديك مي رسه و ميگه كه سلام سلام صدتا سلام اما زهي خيال باطل به هر حال اگه مي بينيد نيستم دليل مشغله فكر ي و ذهني و روحي و رواني هست كه همشون بوق اشغال مي زنند و اگه بابي خان بود حتما حسابي مثل هميشه كمكم مي كرد . به هر حال فعلا ماري در حال رفع و رجوع بوق اشغالهاست.

ببخشيد..... سلام

پ.ن: فقط براي بابي خان: خيلي دلم مي خواست ميل بزنم اما باور كنيد نمي شود .... اميدوارم درك كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 11:5  توسط ماری و بابی  | 

و دل درد می گیری و احساس می کنی اسبی تمام و کمال، با یال و کوپال و دم و شیهه و چشم و دندانها ، روی دلت ات مانده و فشار می آورد.

دل ات می خواهد و خودت نمی خواهی. دل ات می خواهد و دستور می دهد. دل ات می خواهد و بر اعصاب و اعضا و جوارح ات فرمان می راند:

بالا بیار!

صالح تسبیحی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 9:40  توسط ماری و بابی  | 
 

چی شد؟

من که بالاخره نفهمیدم آقای کردان چرا اومد چرا رفت؟ بعد این که چرا این چند تا نماینده که می خواستند ازش دفاع کنند رو اجازه نداد؟ هاااااااااا حالا هی بگید جوانان شعور سیاسی داشته باشید آخه آقاجون با کدوم اطلاع رسانی؟ ؟؟!!!!

یه چیز جالب تر این که حالا همین نماینده ها که به آقای کردان رای اعتماد دادند آقای فقط برای مدرک بوده که حالا اومدند و رای عدم اعتماد دادند؟

بگذریم

این روزها همش بارون می یاد جای بابی خان سبز که خیلی بارون دوست دارند...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 9:27  توسط ماری و بابی  | 
 

قلبم را با قلبت میزان می کنم

                                                                                                                    پرویز شاپور


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 14:42  توسط ماری و بابی  | 
سلام
من همچنان با سرماخوردگي مبارزه مي كنم و همچنان صدايم گرفته است و همچنان تنم مور مور است.

اين روزها ياد گرفتم اگه اوضاع به كام نبود يا از كسي بدي ديدم و يا كسي پاش رو گذاشت رو دمم توي دلم هزار تا شايد هم بيشتر بهش فحش و ناسزا مي گم تا دلم خنك شه قبلها هميشه سعي مي كردم يه گوش مفت گير بيارم و اينها رو بهش بگم اما الان توي دلم مي گم كلي هم خوشحالم كه حرفهايي كه نمشد به كسي بگي رو توي دلت بلند بلند تكرار كني آخ كيف داره مثلا به دوستت كه همش حرف مفت مي زنه توي دلت بهش بگي بسه ديگه اينقدر حرف مفت نزن و يا هر كسي كه خواستي .....
ياد گرفتم بلند بلند حرف بزنم مثل گياه .........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 12:11  توسط ماری و بابی  | 

به دليل سرماخوردگي فعلا اصلا حال نوشتن رو ندارم.


شكستي
آنچنان كه
از تو هزاران تكه دارم
                    كوچكتر از خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 14:41  توسط ماری و بابی  | 
دستانم را محكم به دستت مي كوبم و مي گويم:
برنده....
دستم سوزش مي گيرد اما دوباره محكم به دستم مي كوبي و مي گويي:
برنده....
سالهاست سوزش دستم يادآور پيروزيمان مي باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/02ساعت 16:30  توسط ماری و بابی  | 

لطفا پاشويه ام نكنيد

                     هذيانهايم را دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/02ساعت 14:33  توسط ماری و بابی  |