
زنگ می زنم به دوستم و می گم چه خبرا چی کار می کنی؟ میگه : زندگی .
خوش بحالش ...هر کسی نمی تونه٬ خیلی کار سختیه
---
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ما از فردا مسافرتمون شروع میشه. خواستم بگم:
پیشاپیش عیدتون مبارک
عید حسابی بهتون خوش بگذره
مواظب وزنتون باشید
منم ۱۶ فروردین می یام ...
به این میگن اطلاع رسانی
پایدار باشید
** ماری **

به آقاهه می گن این خیلی زشته که تو کمک زنت ظرف می شوری!! اون میگه این که چیزی نیست! خانمم هم کمک من غذا درست می کنه!!!!!
ما آقایون که قبول داریم کمک کردن در خانه دیگه جزئی از وظایف آقایون هست!! دیگه چرا خانم ها خجالت می کشن!!!!!!!!!!!!! از اینکه بگن همسرشون در کار منزل کمکشون می کنن.
لطف کنید شما خانمها هم در خانه تکانی به آقایون کمک کنید!!![]()
"بابی"
===========================================
سلام
یه روزی همه اون ذغالهایی که ته انباری بود و حسابی هم خرد شده بود رو با کلی غرولند انداختم بیرون و همش تو دلم به نگاه معنی دار مادرم داشتم فکر می کردم که چرا این جوری ساکت داره نگام می کنه.........
حدود یک ماه گذشت و حالا که دارم خاک گلدونهام رو عوض می کنم نگاه ملتمس من می افته روی نگاه مهربونش و میگه ذغال می خوای نه؟؟؟؟؟!!!!
---
نیمه خالی لیوان:
به شخصه از خونه تکونی بدم می یاد شاید اگه کسی بهم کلکسیونر در خرت و پرت بده بدم نیاد شاید هم اگه کسی بیاد اتاقم بتونه خیلی چیزها کشف کنه که من اصلا یادم نبود چنین چیزهایی داشتم خونه تکونی باعث میشه خیلی چیزهامو از دست بدم و بعدها دلم براشون تنگ بشه و یا شاید یه روزی یهو چشمم بهش بخوره بهشون و ذوق کنم... عیدها یه ۱۰ روزی رو می رم خونه مامان بزرگم تا برای وسایلی که دور می ریزند غصه نخورم.....
---
مطلب بالا یه کم بوی جناح بندی می ده آره؟
واقعیتش اینه که خیلی وقتها دیدم که خیلی از آقایون به خانمها کمک می کنند اما تا یه مرد دیگه رو روبروشون می بینند حس سیاست بازی و دیکتاتوری و غرورشون گل می کنه و منکر تمام قضایا می شند بعد اگه خانم بخواد حفظ آبروی کنه، در جمع و یا خفا خانم بیچاره رو می چ.ز.ا.ن.د
اینه که خانمها برای عدم آشوبهای احتمالی زیاد حرفی از این موضوع نمی زنند
از طرف دیگه اگه آقا حالش سر جا باشه برای همین کار سرو کله می شکونه که از همه بیشتر تو خونه کار می کنه.
این آقا هم از اون روزهایی بود که حالش سر جاش بود......
مطمئن باشید یه خانم در این مواقع اصلا از پنهان کاری خوشش نمی یاد به هر حال لااقلش اینه که می تونه پُز همسرش رو بده....
---
یه توصیه: این روزها مواظب جیبتون باشید.
---
پ.ن: ذغال در مواردی که پتاسیم خاک کم باشه مخصوصا برای گلهایی مثل کاکتوس خیلی خوبه و باعث طراوت و رشد گیاه میشه.
پایدار باشید
** ماری **

....
تبرش جوانه زده بود!!!
ـ روز درختکاری گذشت و رفت. نمی دونم شما درختی کاشتید یا نه. اگر مثل من این کارو نکردید که ... اما اگر درختی کاشتید من به نوبه خود تشکر می کنم.
"بابی"

نمونه اون هم خانم لیلا وزیری هست. خانم لیلا وزیری در مسابقات شنای بانوان در رشته کرال پشت با زمان ۲۸ ثانیه و ۱۶ صدم ثانیه رکورد جهانی این رشته را به خود اختصاص داد اما حیف و صد حیف که رکوردار جهانی این رشته کشور آمریکای جهانخوار است. خانم وزیری در مسابقات با پرچم آمریکا حاضر شد و از اعضای تیم ملی آمریکا بود. یعنی افتخار این رکورد شکنی به کشور آمریکا رسید و ما باز هم مثل همیشه پشت صد خشکی و تنگ نظری آقازاده ها قرار گرفتیم.
بازم توی خیابون راه بیفتیم و بگیم مرگ بر آمریکا
"بابی"
=-=-=-=-=-==-==-=-=--=-=-=-=-=---=-=-=-=-=-=--=-=-==-=-=-
یادم رفت لینک به کلیپ مسابقه و شکستن رکورد لاله وزیری رو بدم.
اگر دوست دارید این رکورد شکنی رو ببینید به
http://www.youtube.com/watch?v=alc0cuESjNQ
یه سری بزنید.
شادیهایتان بادوام.
"بابی"
===================================================
سلام
من چشمامو می بندم تاچیزی نبینم وقتی هم چیزی نمی بینم چیزی هم نمی شنوم بقول مولانا:
"هر که بی روزیش روزش دیرتر" غصه بخورم که چی؟ بچسبیم به عید و سبزه راستی سبزه هاتون رو کاشتید که بتونید سیزده بدر آرزوهاتون رو توش گره بزنید؟
.
.
.
.
.
.
.
وقت کردید یه سر به زیر تخت و ته کمد و جا لباسی و پشت جا کتابی و زیر کی بردتون هم بزنید بیچاره ها خیلی وقته که سعی می کنند بهتون چیزی بگن.......
پ.ن: راستش من توی این نقطه های بالا خیلی چیزها نوشتم اما به خودم گفتم : وقتی چشماتو می بندی و هیچی نمی شنوی پس گفتن اینها دیگه چیه؟ در خانه اگر کس است یک حرف بس است....
پایدار باشید
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ--ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
زندگی نامه لیلا وزیری در ویکی پدیا
** ماری **

منم دارم غرق می شم یکی نمیاد کمکم؟!؟! با یه بادکنک به شکل قلب و رنگ صورتی!!!!!!!!
"بابی"

در حالي كه دستش رو به بازوي فروشنده مي زنه مي گه: من كه گفتم دقيقا همون نسخه اي كه گفتم اما اين كه اون يكي نيست. فروشنده در حالي كه مي خواد ملاحظه دور و برش رو بكنه اما چشماش از بي حجبي داره پاره مي شه مي گه: نتونستم اما اين هم كارت رو راه مي ندازه.... خنده بلندي سر مي ده و محكم مي زنه به پشت دست فروشنده....
نگاهشون مي كنم
تو دلم ميگم:
خدايا چه بلايي سر اينها اومده؟ به كدامين ويروس دچار شدند كه روحشون اينقدر به سبكسري عطش داره؟
سرم رو می ندازم پایین و تو افکار خودم غرق می شم...
من هیچ زمان در پی انتقاد از رفتارهای دیگران نبودم اما وقتی سرت تو لاک خودت باشه و کاری به کسی نداشته باشی دیگران می یان سراغت برای همین می خوام دور و برم و جامعه رو بشناسم اما واقعا روحم از این شناخت داره آزار می بینه.... من موافق محدودیت نیستم اما اینها دیگه دارن شورش رو در میارن.....
من موافق خودکشی هستم و اگه خدا واقعا اینو حروم نمی کرد و نمی گفت که تا خدا هست امیدت رو از دست نده حتما تا حالا خودم رو میکشتم ... علتش هم اینه که من مثل یه درخت و یا حمله پارتیزانی و یا بقول عربها تقیه نمی تونم انجام بدم ... وقتی مبارزه باشه می جنگم اصلا با روحیه ام سازگار نیست که بخوام سرخم کنم مثل یه درخت و یا عقب بکشم می جنگم مثل کَل کَل دو تا مارال نر .... طوری که خون همه صورتم رو بگیره اما می جنگم و از این جنگ لطمه می بینم آزار می بینم زجر می کشم اگه خودکشی بود این طوری می شدم؟؟؟؟؟؟؟
دومین دلیلش هم اینه که مثلا یه جنگی با صلح تموم شد و یا یه مشکلی حل شد و یا مسئله ای به هر شکلی خاتمه پیدا کرد تو این دنیا که پر از خیانت و دروغ و کثیفی هست هر ساعت و روزش یه کار احمقانه از انسان سر می زنه، باشی که چی بشه؟ باید پوستت خیلی کلفت باشه که بتونی دوام بیاری ........
سومین هم اینه به هر حال که باید بری اون دنیا میگن هر ۸ ساعت اینجا میشه ۱ ثانیه اونجا ارزش داره از نظر اونجا فقط ۲ روز بمونی و بعد با دلی غمگین و روحی سیاه بری ؟ خوب زودتر می ری هم خودت آسوده هستی هم خیالت راحته که رفتی .... تازه اون وقت هست که باید باشی. اونجا تازه شروع کاره چرا ما هی تو مقدمه باید خودمون رو زجر بدیم ؟؟؟؟؟
هذیون می گم؟؟؟؟
پس بدون هیچ حرفی و سخنی و کلمه بدی صفحه رو ببندید
متشکر
** ماری**

سلام
وقتی در حس و حال عالی نباشم نمی تونم کتابهایی با محتوای فلسفی یا عرفانی و یا حتی روانشناسی رو بخونم ذهنم وقتی خسته می شه دلم می خواد از کل صفحه فقط ۳ یا ۴ خطش رو بخونم و قضیه بیاد دستم ... داشتم تو بیحالی کتاب عالیجناب عشق رو می خوندم که چشمم خورد به کتاب "دا" که خاطرات زهرا حسینی هست از نظر سبک نوشتاری یه کم سبک سَبُکی داره اما خوبه باعث شد خط به خط صفحات رو بخونم . کتاب در مورد خاطرات دختری است که خاطرات جنگ رو روایت می کنه من تازه وارد خاطرات جنگ شدم ولی تا صفحه ۸۷ توقف کردم، رسیدم به جایی که برای کمک به شهرشون که تازه جنگ شروع شده بود دختر ۱۷ ساله میره در غسالخانه کمک می کنه و از اونجا میگه و از اجساد و قیافه هاشون... تمام تنم مور مور شده و هی ذهنم اون صحنه ها رو کنکاش می کنه و بیشتر تنم می لرزه خیلی وحشتناکه...
با خودم فکر می کنم آیا خدای ناکرده اگر من در شرایطش بودم آیا برای کمک به دیگران می رفتم و دست به چنین کاری می زدم؟
پ.ن: خانم حسینی به مادرشون "دا" می گفتند و این کتاب رو تقدیم به مادرشون کردند.
پایدار باشید
** ماری**
==================================
خیلی ستمه! آدم بعد از این همه مدت بیاد خونه و هنوز نرسیده سرما بخوره. سرمای ۱۵ درجه زیر صفر نتونست با من کاری بکنه اونوقت این هوای ناز حالم رو گرفت. اشکال نداره یه کم خودمو برای همه لوس می کنم تا نازمو بکشن!! چیه فقط بچه ها و دخترها باید ناز کنن و احتیاج به ناز و نوازش دارن؟!؟!!
- اون زمانها که سن و سال زیادی نداشتم و عشق فوتبال بودم، همراه داییم که فوتبالیست بود به استادیوم می رفتم و کنار زمین چمن با فوتبالیستهای معروفی که بعضی وقتها توی تلویزیون می دیدم رو می تونستم از نزدیک ببینم. اون زمان خیلی طرفدار فوتبالیستی بودم که از دوستان داییم بود و بالاخره یک روز تونستم از نزدیک اونو ببینم. از قضای فلک فوتبالیت دیگری هم که بسیار معروف بود هم همراه اون بود و من حسابی حال کردم. خوب به واسطه دوستی داییم با اونها حسابی تحویلم گرفتن. راستش بعد از چند بار که با اونها بیرون رفتیم و برخوردش رو با دیگران دیدم و طرز فکر و صحبت کردنش رو دیدم خیلی کف کردم. با اینکه ده سالی از من بزرگتر بودن اما خیلی حرفهای مسخره ای می زدن که .... . بماند که تازه اون زمان معنی حرفهای داییم رو متوجه شدم که می گفت اینقدر دنبال این نباش که اینجور افراد رو از نزدیک ببینی چون کسانی رو که دوست داری بعد از اون می تونن مورد تنفرت قرار بگیرن. مشابه همین اتفافات در برخورد با هنرمندان سینما و خوانندگان پیش اومد اما در سالها بعد. اون زمان بود که یاد گرفتم هنرمند و فوتبالیست و خواننده و کلأ اشخاص معروفی رو که ما توی تلویزیون می بینیم و برای خیلی از ماها از نزدیک دیدنشون و صحبت کردن باهاشون آرزو هست می تونن چقدر افراد کم ارزشی باشن و بعد از اون بود که هرکسی رو بخاطر شخصیت و منشش احترام می ذاشتم نه معروفیت و ... تازه متوجه شدم اگر کسی ورزشکار بزرگی هست و نه قهرمان باید اونو فقط بخاطر ورزشش دوست داشت نه چیز دیگه و اگر هنرمندی رو دوست دارم باید هنرش رو دوست داشته باشم نه خودش رو. تمام این حرفها به این معنی نیست که همه همینطورن. هستن افراد زیادی که با تمام معروفیت و محبوبیت بسیار با شخصیت هستن.
هفته گذشته برای من بسیار سخت بود. برای بستن شماره نوروزی مجله باید با افراد محبوب و معروف ورزشی و سینمایی و هنری و سیاسی مصاحبه می کردم و برای همین به دفتر دعوت میشدن و باید عکس هم می گرفتم. خیلی سخت بود با افرادی صحبت کنی و ازشون مصاحبه بگیری و بهشون بگی چقدر مردم دوستشان دارن در حالی که می دونی واقعأ ارزش این حرفها رو ندارن.
اینها رو گفتم تا بدونید در بین افرادی که خیلی دختران و پسران جوان حاضرن خودشون رو بکشن تا بتونن از نزدیک ببینندشون و یا آرزوی بودن با اونها رو دارن اگر مدت کوتاهی رو باهاشون باشن میبینن که چه شخصیتهای ضعیفی دارن.
بازم می گم که این حرف در مورد همشون صادق نیست.
- نمونه ای از مورد بالا رو شما شاید در چند روز گذشته در بازی پرسپولیس و ابومسلم دیده باشید. شهاب گردان با اون حرکت بسیار زشت توپ رو کوبید توی صورت توپ جمع کن. یا چند وقت قبل که خداداد عزیزی خبرنگار رو زد و امثال اینها. کاش این افراد می فهمیدن که برای جوانان این کشور بت هستن و کم نیستن کسانی که اونها رو می پرستن. کاش این افراد می فهمیدن که تختی به خاطر مدالهاش معروف نشد. پوریای ولی برای بردش محبوب نشد. استاد نوری فقط بخاطر صداش محبوب نیست و ...
- ماری در مورد فرار گفت. من فرار رو در بعضی مواقع قبول دارم. حتمأ حملات پارتیزانی رو می دونید چطوره. وقتی نیروهای ما در مقایسه با نیروهای دشمن ضعیفتر باشه یکی از روشهای جنگ روش ضربه و فرار است. یکی دیگه از تاکتیکهای جنگی هم حمله به خطوط دشمن و عقب نشینی و کشوندن دشمن به جای مناسب برای حمله و غافلگیری است. ما نمی تونیم کوه رو یک دفعه از جا بکنیم اما آروم آروم میشه کوه رو از سر راه برداشت. درخت در برابر طوفانهای شدید اگر ایستادگی کنه میشکنه اما اگر همراه با طوفان خم بشه، میتونه بعد از طوفان دوباره قم علم کنه و به رشد خودش ادامه بده وقوی تر و قوی تر بشه. همیشه مقاومت بهترین راه نیست. شاید مقاومت منتهی به نابودی بشه در حالی که مسالمت ویا انتظار برای زمان مناسب می تونه نتیجه بخش تر باشه.
- خودکشی پاک کردن صورت مسئله هست. منم یک زمانی دست به این کار زدم اما الان وقتی به این فکر می کنم که چه موضوع مسخره ای می تونست باعث بشه که من نباشم از حماقت خودم حرصم می گیره.
توی دبیرستان دوستی داشتم که خیلی فاب بودیم. همون زمانها با دختری دوست شد که حسابی دل دوستم رو برد. از نظر من و بقیه ارزش این حرفها رو نداشت اما به قول معروف علف به دهن بزی شیرین اومده بود. این شازده خانم بعد از تمام شدن دبیرستان ما با یکی دیگه دوست شد. پسر معتادی که نه به گفته ما که به گفته خودش هیچ چیز از دوست من بیشتر نداشت. بد نیست بدونید قبل از اون دوستم با دوست دخترش صحبت هایی هم برای ازدواج کرده بودن. ترم اول که من رفتم دانشگاه برای ثبت نام دو هفته ای طول کشید تا برگشتم و در برگشت هفتم دوستم هم گذشته بود. خیلی برام سخت بود. نمی تونستم حظمش کنم. باورم نمی شد دوستم خودش رو به خاطر اون دختر کشته باشه و مسخره تر برای من این بود که از من خواسته بود کاری به کار اون نداشته باشم. آخه می دونست من .... بگذریم.
مطمئن هستم اگر دوستم الان می تونست انتخاب کنه هیچ وقت اون کار رو نمی کرد. شاید بعضی مواقع دلایل موجهی برای خودکشی باشه اما به نظر من بهتره یک بار دیگه فکر کرد و بعد تصمیم گرفت. بهتره چند وقتی هم دست روی دست گذاشت. زندگی ارزش هر چیزی رو نداره اما اونقدر هم بی ارزش نیست.
توخونه بودن و سرماخوردگی میشه بالا. دعا کنید زود خوب بشم برم بیرون تا مجبور نباشید چرت و ژرتهای منو بخونید.
"بابی"

پا به پای هم راه می رویم. نگاه سنگینی را احساس می کنم نگاه زنی با چشمان درشت و موهای قهوه ای...........
پا به پای هم می خندیم باز هم نگاه سنگینی می کند
حرف می زنیم در نگاه سنگین زن... کودکیمان را جشن می گیریم در نگاه سنگین زن...
.......
............
..................
بی هیچ گفتنی به سمت در می روم و از شیشه مات نگاه سنگین زن را همراه با لبخندی که بدرقه اش می کند دید می زنم.........
** ماری **
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
و بعد از رفتنت .........
شبی از پشت يک تنهايي نمناک و بارونی
ترا با لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم.
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهامان دعا کردم.
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی که در تنهاييم روئيده با حسرت جدا کردم .
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی :
"دلم حيران و سرگردان چشما نی است رويايی ."
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی وحسرت رها کردم .
همين بود آخرين حرفت.
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ؟
شايد خطا کردم.
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟
تا کی؟
برای چه ؟
ولی رفتی .
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد.
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت.
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران شد.
و بعد از رفتنت انگار که حس کردم
من بی تو تمام هستيم از دست خواهد رفت.
انگار که حس کردم من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد .
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد.
تو؟!.....
من با آنکه میدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام.
برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش وترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت :
"تو هم در پاسخ اين بی وفائی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ."
و من در حالتی بين اشک و حسرت و تريد
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نمیدانم چرا ؟
شايد به رسم عادت پروانگی مان
باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهامان دعا کردم .
شعر من نیست اما چون خوشم میاد گذاشتمش اینجا. اگر می دونید شعر از کیه لطف کنید بهم بگید.
"بابی"

سلام
ماری میگه چرا با اینکه اومدم آپ نمی کنم. راستش هنوز ۴-۵ روز بیشتر نیست که اومدم و حسابی سرم شلوغه. علاوه بر سر زدن به این و اون و در خدمت خانواده بودن رسیدگی به کارهای بانکی و سرویس ماشین و تمدید بیمه کم بود چاپ ویژه نامه نوروزی مجله شد غوز بالا غوز. هنوز نرسیده برادر خان و همسر محترمه دستگیرم کردن و بردن دفتر مجله. باور کنید هنوز ساک و چمدونم باز نشده. به هر حال تمام سعی خودم برای آپ دیت کردن می کنم.
- خیلی دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده بود. نمی دونید بعد از نزدیک به یک سال که نبودم و داشتم دور خودم می گشتم چقدر خوشحال شدم که دیدم سکوت شکسته شده. نمی تونید باور کنید از همون لحظه که دیدم هنوز هم اینور آب کسایی به یاد من هستن سر از پا نمی شناختم. توی این مدت با خودم لج کرده بودم. ذلم نمی خواست هیچ چیزی از قدیم برام بمونه. رفتم که دیگه همه چیز قدیمی تمام بشه اما اشتباه کردم. برای فرار رفتم اما نفهمیدم که این فرار از خودم باید باشه نه از مردم و محیط اینجا. البته برام خوب بود. حالا قدر خیلی چیزها رو می دونم. حالا فهمیدم که به قول مسافر کوچولو ما نسبت به گلمون مسئولیم و گلهای ما همه دوستان و اطرافیانم هستن نه تنها .... . بماند. وقتی به سکوت اومدم دیگه نتونستم دور موندن رو تحمل کنم. باید برمی گشتم. تا کارام رو ردیف کردم و اومدم کمی طول کشید. وقتی توی فرودگاه ترانزیت دبی چشمم به ایرانی های آشنا با همون شکل و شمایل ایرانی اصیل امروزی افتاد و حرف زدن به زبان فارسی رو شنیدم دیدم که چه چیزهایی رو از دست دادم توی این مدت. بوی وطن هم که حسابی مستم کرد. شاید باورتون نشه اما از اینکه راننده تاکسی فرودگاه سرم کلاه گذاشت هم ناراحت نشدم چون هم وطن بود. به هر حال رسیدم و چه شاد بودم و چه شاد هستم. شاید سرم شلوغ شده و کارام زیاد اما خونه هستم و این به همه دنیا می ارزد. الان میتونم همه رو ببخشم حتی ... حتی خودمو.
- بوی بهار کم کم داره به مشام میرسه. میتونید بوی بهار رو حس کنید یا هنوز زوده؟ اگر نمی تونید زیاد مهم نیست. چند وقت دیگه اگر نخواید بوی بهارو حس کنید هم نمی تونید انکارش کنید. بارون نم نم و وزش نسیم سرد خیلی با حاله. باغچه خونمون گلهای بنفشه رنگارنگش رو دوباره بدست آورده و با سخاوت به همه هدیه می ده. باور کنید بهار تو راهه. شاید یه کم زود باشه اما سال نو مبارک.
- ماری خسته از سفر برگشته. خسته نباشی ماری خانوم. راستش دلم برای اونجا خیلی تنگ شده. برای اتاقم اونجا و ... . داشتم عکسهایی رو که از اونجا گرفته بودم نگاه می کردم. شاید بازم بیام. دلم برای آرامش اونجا تنگه. می تونم درک کنم چقدر برات سخته که از آرامش اونجا دل بکنی و توی جریان مهمونی های بی انتهای خانواده آقای همسر گرفتار بشی. اما باور کن اونها هم برای خودش شیرینیی داره که شاید هیچ وقت و هیچ کجا گیرت نیاد. فعلأ تحمل که نه اینجوری با اون حال کن(به قول دوست عزیزی حال کلمه درستی نیست. لذتش رو ببر.).
- یه دوست عزیز برام کامنت گذاشته بود و چیزی رو نوشته بود که دلم گرفت. ای میلش رو در یک حرکت ناجوانمردانه از آدرس بوکم پاک کردم و اونم برام ای میل آدرسش رو نذاشته بود پس مجبورم اینجا جواب بدم. .... عزیز شاید یادت نباشه ولی من همیشه بهت گفتم از اینکه مدتی هر چند کوتاه به زندگیم رنگ و بویی داده بودی ازت ممنونم و هیچ وقت هم از دستت ناراحت نیستم. من ترمز بریدم. کسی مقصر نیست. الان هم که عمل کردم و خوب شدم. ما سعی کردیم عاقلانه تصمیم بگیریم نه احساسی. اینم نتیجش.
من اگر مریم پاکم یا که یک گیاه هرز
همه انتخاب من بوده و بس
"پاکسیما زکی پور"
دیگه جای دلخوری برای هیچ کدوم نیست. من فقط افسوس می خورم که چه ساده اینطور شد. همیشه سالم و شاد باشی.
- چند شب گذشته هر شب بیرون بودم و شام رو بیرون از خونه خوردم. هنوز صدای حاج مامی و آقای پدر در نیومده اما دور نیست زمانی که سرم بره بالای دار. البته الان یه بهانه دارم و اون هم کمک به برادر محترم هست. هر روز ظهر هم با تمام مشقت و سختی، با اینکه از ترافیک دلم خونه اما نهار رو میرم خونه تا لذت غذا خوردن با خانواده رو از دست ندم. این فرصت همیشه برای ما پیش نمیاد. بابا مرخصی اومده خونه، خواهرم تعطیلات بین ترم هست و خونه تشریف داره یعنی همه دور هم جمع هستن. اگر بدونید چه حالی میده.
- روز دوشنبه در یک حرکت ناجوانمردانه حاج مامی با کمک خواهران محترمشون یه تله انفجاری برام گذاشتن. هر سال توی صفر نذری حلوا داریم. مامان بزرگ هم همیشه دلش می خواست که خودش حلوا درست کنه و از آشپز استفاده نکنه. اینه که شد رسم. زمان هم زدن همه فرار می کنن. روز یک شنبه مثل چند شب گذشته دیر از مجله برگشتم خونه و وقتی وارد شدم لبخند مرموز خواهر محترم نشون می داد که یه خبرهایی هست. مامان هم به محض مشاهده من گفت: بابی جان شکر و روغن برای حلوای فردا کمه و صبح زود باید بری خونه مامان بزرگ این شکر و روغن رو بهشون بدی. منم که میدونستم قضیه از چه قراره اومدم زرنگی کنم گتم همین الان می برم. اما مامان گفت همه خوابن و باید فردا بری. (ساعت 12 شب بود) نمیشد کاریش کرد و بهتر بود بیخودی دست و پا نزنم. صبح زود رفتم خونه مامان بزرگ و دیدم خاله و زن دایی منتظرم هستن اما خبری از دایی نبود. خاله بود اما شوهر خاله نبود. واقعأ توی تله افتادم . اومدم فرار کنم که کت بسته انداختنم بالای سر دیگ و گفتن هم بزن. حالا هرچی التماس که بابا من مچم درد می کنه به گوش کسی نرفت که نرفت. بازم التماس که حداقل دستامو باز کنید تا بتونم هم بزنم. گفتن باید قول بدی فرار نمی کنی. بالاخره با تعهد کتبی و سند ملکی آزادم کردن تا هم زدن رو شروع کنم. دو چشمتون روز بد نبینه. از کت و کول افتادم. مچم هم که از اول درد می کرد. وقتی تمام شد تازه سر و کله دایی و پسر خاله و پسر دایی پیدا شد. تازه با پررویی می گفتن چرا زود درست کردید؟ چرا منتظر نشدید ما بیایم کمک؟ وقتی می خواستن گلاب و زعفران اضافه کنن دوباره همه حضرات می خواستن فرار کردن که با یک تله دستگیر شدن و این دفعه من بالای سرشون واستادم و تا میتونستم بهشون خندیدم. جاتون خالی حسابی خوش گذشت. اما جای مامان بزرگ خالی بود. پارسال و امثال خلوا دیگه اون رنگ و بوی قبل رو نداره چون مامان بزرگ دیگه نیست. خدا همه رفتگان رو بیامرزه.
شادی هایتان پابرجا
سلامتیتان ابدی
"بابی"
سلام
چقدر خوبه که سکوت حسابی داره شکسته میشه لذت بخشه. بابی خان ممنونم که با همه مشغله اومدید و سکوت رو آپ کردید. مجددا بهتون خوش آمد می گم.
بابی خان در بالا به یه مسئله خیلی خوب اشاره کردند اونم فرار بود. شما تا چه اندازه از خودتون و دور و بریهاتون فرار می کنید؟ چقدر شرایط سخت باعث می شه که به فرار فکر کنید؟
گاهی وقتها اولین فرار من از مشکلات خودکشی هست انگار تنها راه کار منه. به جرات می تونم بگم به حرفهای صادق هدایت می رسم که گفته خودکشی از همه چیز به شما نزدیک تره حتی از رگ گردن و همه جا حس خودکشی با شما هست.
گاهی وقتها هم مبارزه می کنم و فرار رو ضعف خودم می دونم اما .....
اما امان از اون روزی که نه فرار مشکل رو حل کنه و نه مبارزه... اون وقته که دلت می خواد هر چی زمین و زمان هست با هم بلعیده بشن.... شما این رو حس کردید؟
بگذریم
این روزها در راستای اعمال کاهش قیمت، ملت همه دارن خونه می سازن هر کی هر چی داره می زاره واسه خونه سازیش. خدا رو شکر که اینم باعث شد که خیلی ها به زندگی شون سر و سامانی بدند خدا ما ایرانیها رو همیشه سرافراز و سر بلند نگه داره.
پایدار باشید
** ماری **







