تبليغاتX
سکوت
__می دانم زمان فریاد کشیدنم نزدیک است__

 

سلام

می تونم حرفی از فوتبال بزنم؟ اجازه هست؟

آقا عجب بازیهایی حالا خوبه پرسپولیس برد وگرنه زیادی ضایع می شد این فوتبال البته سپاهان هم بد نبود... عجب عیدی واسه فوتبال بود شاید هم عجب فوتبالی واسه عیدی بود. آقای مایلی کهن هم که جای حرف نداره بقول خودشون مقرراتی و منضبط هستند و بقول دیگران سخت گیر ... خدایا خودت بخیر بگذرون

مسي

دیشب بازی مسی عالی بود امیدوارم بازی قشنگ بارسلونا با بایرن مونیخ رو دیده باشید یه بازی قشنگ و با کلاس....

حرکات مربی بارسا در اوايل بازي هم دیدنی بود ....

 

** ماری **

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ساعت یک ربع به شش، جردن، پایینتر از میر داماد.

باورش برام سخت بود. سالها بود دلم قبل از هیچ قراری نتپیده بود. از دور دیدمش، همون س... همیشگی، فقط یک کم تپل تر. سوار شد و رفتیم کافی شاپ. قرار بود فقط یک ساعت با هم باشیم. آخه کلاس داشت. بازم حرف از سفر و عکس و هزار چیز مورد علاقه دو طرف. غرق در صحبت و وقتی به خودمون اومدیم دیگه از کلاس یک ساعت بیشتر نمانده بود. نرفت کلاس. وقتی دستش روی میز بود خیلی به خودم جنگیدم که دستش رو توی دستام نگیرم. وقتی چشماشو میدیم غیر ممکن بود بتونم بیش از چند ثانیه خیره نگاهش کنم. حس کردم باید از اونجا بزنم بیرون. شاید اینطور دیگه چشماش آتیشم نمی زد. بی اراده فقط اتوبانها رو پشت سر میذاشتیم. پرسید "چرا ازدواج نمی کنی؟" نتونستم بگم دیگه کسی رو جز اون نمی تونم کنار خودم قبول کنم. خواستم بر خلاف همیشه ساکت باشم اما ... بازم حرف و حرف و حرف. بازم خراب کاری. دوستم تماس گرفت و پرسید "خوش می گذره؟" به دروغ گفتم نه!!! باورتون می شه با اون باشم و خوش نگذره؟!؟!؟! اما باور کنید داشت شبم خراب می شد. آخه چشماش هنوز غم داشت و منم نمی تونستم کاری بکنم. حتی خرابترش هم کردم. خواستم برسونمش خونه اما قبول نکرد. وقتی پیاده شد حس کردم نمی تونم نفس بکشم. حس کردم به هوا احتیاج دارم. پیاده شدم و شروع کردم به قدم زدن. شاید بهتر بشم. توی اون سرما داشتم آتیش می گرفتم. زنگ زد. حرفاش آبی شد روی آتیش. راحت شدم. دیگه فکر نکردم فاجعه قرن پیش اومده. آخه حالش خوب بود. خوب که نه بهتر شده بود. منم بهتر شدم. خوب شدم.

هذیون نیست. حرفهای دله که بر زبان نیومد. حالا شاید بعد از خوندن اینها بهتر بتونه در مورد اون روز قضاوت کنه.

 

"بابی"

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 16:18  توسط ماری و بابی  |