تبليغاتX
سکوت
__می دانم زمان فریاد کشیدنم نزدیک است__

 

سلام

پشت یه کامیون نوشته بود:

                                  درد بی همزبانی مرا کشت          

راستش زمانی که خیلی شادی هیچی به ذهنت نمی رسه اما دلت می خواد بلند بلند بخندی با کسی که می دونی از سر شادی تو هست که می خنده ولی امان از روزی که کسی رو پیدا نکنی یا بترسی که بلند بلند بخندی... بترسي از درك متقابل

گاهی دوست دارم زندگیم مثل ریاضیات بشه به همه شاديهام يه توان بدم ...

گاهي هم مثل بهلول يه چوب بگيرم و فكر كنم كه اسب منه و سير كنم تو آرزوهام...

گاهي دلم مي خواد يه دل سير از شعرهايي كه توش" آرزو "دارند رو بخونم

خدايا

خدايا

تو با آن بزرگي

در آن آسمانها

چنين آرزويي

بدين كوچكي را تواني برآورد آيا؟*

گاهي ....

باورتون ميشه ؟ من شادم و خوشحال مثل خيلي هاي ديگه..... شادم شاد شاد

پس لطفا بگيد سيب و لبخند بزنيد

 

*: اين قطعه فكر كنم از جناب آقاي شفيعي كدكني باشه البته اميدوارم شعرش رو درست نوشته باشم

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 16:52  توسط ماری و بابی  |